
« October 2006 | Main | December 2006 »
مسخره ترین دلایل..
آهای ملت ( به سبک کلاغ سیاه)
بدانید و آگاه باشید که نویسنده این وبلاگ زپرتی تا یازدهم دسامبر از کلمات بدبد و حرفهای بی ناموسی و هرچی بی تربیتی دیگه استفاده نخواهد کرد! به مسخره ترین دلیل ممکن که در روز یازده دسامبر افشا میکنم!
پی نوشت: چیزه. من زیاد هم از این کلمات بد بد و بی تربیتی و بی ناموسی استفاده نمیکنم ها. اما الان اینقدر دلم میخواد یک پست بی ناموسی بنویسم. حالا که نباید بنویسم کلی سوژه میاد تو مغزم. حیف شد واقعا. شما ها هم بی نصیب موندید.
پی نوشت دو: ( این جدیه)
هیچی بدتر از این حس نیست که به یه نفر بگن " ما با شما موافقیم. میدونیم شما درست میگید .اما فعلا به خاطر شرایط , یه ذره کوتاه بیایید ( خفه شید, بمیرید, هرچی ما میگیم بنویسید) " .
پی نوشت سه:
دیگه غلطی رو که من رو مجبور به خود سانسوری بکنه نخواهم کرد. فکر کنم هرگز.
پی نوشت چهار:
حالا من چی بنویسم پس؟
گل زیباست. بلبل عاشق است..اوه اوه .. نه . عشق کلمه ممنوعه هست. اینجوری بگم : بلبل جمال گل را طالب است! زنی جمال مردی را طالب شد!! مردی با زنی نرد عشق باخت ! گل و بلبل با هم غزلخوانی کردند !
1:51 PM
Permalink
از همه جا.
۱.داشتم به عکسهای خبرگزاری فارس از تشیع جنازه بابک بیات نگاه میکردم.
اصلا فرض کنیم همه این مردم موقع مریضی ایشون هم خبرگیری میکردن و اصلا مرده پرست نیستن و همه هرکاری هم از دستشون میومد انجام دادن و خوب..اینجوری پیش رفت ...این چه وضع تشیع جنازه هست ؟ یعنی نمیشه همه آروم وایستن, یه آهنگی گذاشته بشه و هرکی خواست مویه هم بکنه لااقل نره زیر دست و پا له نشه؟
والا به آدم مشتبه میشه اینها فقط موبایل ها و دوربین هاشون رو آوردن عکس بگیرن و فردا برن واسه لیست رفقا ارسال کنن که من رفتم تشیع جنازه فلانی! زشته بابا.
شاید خانواده مرحوم بخواد قبل از گذاشتنش توی قبر یه لحظه تنها باشه, یه کلمه حرف بزنه با عزیزش, آروم گریه کنه...این ها که له شدن زیر دست و پا. بقیه ملت هم که یا دارن عکس میگیرن یا دارن بدن مرحوم رو مچاله میکنن. به خدا اینها اگه هم سنت باشه دیگه گذشته زمانش.
یعنی هرکی بیشتر بره زیر جسد مرحوم و نزدیک تر باشه به قبر و تابوت مرحوم رو بیشتر دوست داشته؟ این نشان دهنده علاقه و احترام هست؟
بابا شما اگه مذهبی هستید و به دنیای بعد از مرگ اعتقاد دارید که خیلی باید از این کفار راحتر برخورد کنید با قضیه مرگ. مگه نمیگید مرحوم- حالا هرکی باشه- روحش آزاد میشه و چه میدونم. میره بهشت. زشته به خدا.
۲. اورکاتم رو بستم رفت پی کارش. راست گفتن آدم باید به حرف یکی از خودش عاقل تر گوش کنه.
۳. وحید موقع ورزش ماهیچه هاش " دمج" شده ! ( والا ما هر دفعه میرفتیم آرایشگاه, این زری خانم به ما میگفت موهات " دمج " شده بیا برات تقویتش کنم! فکر میکردیم فقط مو " دمج" میشه. حالا دکتر از کجا فهمیده ؟ ازش آزمایش خون گرفتن. یک چیزی ( اسمش رو بلد نیستم) که باید تو کبد دویست تا باشه شده هیجده هزار تا!! از همونجا دکتر گوگولی ما فهمیده که ماهیچه هاش " دمج " شده! جل الخالق. مگین همه چی به همه چی ربط داره اینه دیگه!!
۴. به این نتیجه رسیدم که تمام مردهای تاریخ موقع مریضی از ادبیات یکسانی استفاده میکنن. این بابا بزرگ ما هر وقت مریض میشد به مامان بزرگ زیبام میگفت: " آ... زیبا ! من بمردمه" ( با لهجه مازندارنی بخونید). این عیال ما فقط مدرنش کرده اینجوری میگه" هانی! من مردم."
۵. ای مهندیسین, دکترین ( دکترها) و مغزهای فرار کرده و نکرده. یه فکری بکنید . یه ورژنی چه میدونم یه چیزی جایی این بلاگ رولینگ مادر مرده بسازید. همش مردم باید برن یو تیوب بسازن حسرتش به دلمون بمونه؟ مگه شما چیتون کمتره؟ به خدا سرویس شدیم . این گوگل ریدر هم اصلا فاز نمیده ( این رو تازه یاد گرفتم. داشتم میمردم یه جا استفاده اش کنم). تو روخدا یه کاری بکنید.
یه لوگو بسازیم توش بنویسم " بلاگ رولین اعدام باید گردد" ( چون جدیدا خیلی حکم اعدام همینجوری زیاد صادر میشه این رو گفتم که مد هم باشه). یا یه پتیشین بزنیم جمع آوری امضا علیه بلاگ رولینگ.
سنگسار
۱. یه عادت بدی که دارم و موقع درس خوندن بیشتر خودش رو نشون میده, مشغول شدن ذهنم به یه موضوع خاص هست و اینکه ذهنم بسته میشه. اگه قرار باشه مقاله بنویسم, تحقیق کنم, کنفرانس بدم یا حتی از متن کتابها موضوعی رو پیدا کنم همه میرن حول اون موضوع خاصی که تو ذهنم هست.
تو کلاسهای مقاله نویسی خیلی سعی کردم و میکنم که ذهنم رو از ایران و مسائل ایران یا مهاجرت جدا کنم و از چیزهای دیگه بنویسم. اما سخته و نمیشه. اگه هم بنویسم خوب در نمیاد. این ترم اما استاد نگارش به دادم رسید و گفت تو باید از چیزی بنویسی که لمسش کردی. که تجربه اش رو داری و اون وقت میتونی حس رو منتقل کنی. آرومم کرد وقتی گفت براش مهم نیست اگه من همه مقاله هام هم در مورد ایران یا زنان باشه.
تحقیق آخر ترمم رو دارم در مورد سنگسار مینویسم. باید بگم که دارم اذیت میشم. زیاد. یعنی الان به شدت دلم میخواد عوضش بکنم. وقتی تو گوگل انگلیسی سنگسار رو مینویسی , یکی از اولین سایتهایی که نشون داده میشه یه ویدئو از سنگسار داره. اولین بارم بود که غیر از خوندن یه فیلم هم دیدم در موردش. خیلی اذیتم کرد.
به این کاری ندارم که اعدام باید باشه یا نه. اصلا گیریم که اعدام بکنیم. اصلا گیریم که مجازات خیانت اعدام هم باشه اما آخه اینقدر حیوانی؟ این آدمهایی که تو این ویدئو دارن اینطور سنگ میاندازن و بعد هم سر محکوم رو هی بالاتر میکشن که سنگ بخوره بهشون, اینها تو چه فکری هستند؟ یعنی تصور صواب اینقدر میتونه آدمها رو از انسانیت بندازه؟ این ها انسانن؟
توصیه نمیکنم این ویدئو رو ببینید. من دو دفعه تا وسطش رفتم و ولش کردم. در ضمن من به مقدسات مذهبی کسی قصد توهین ندارم. همه مسایل این سایت و نوشته هاش مورد تایید من نیست. اذیت میشید موقع دیدنش. گفتن از من.
۲. تبرئه دو محکوم به سنگسار؛ پرونده هاي سنگساري پس از چند سال يکي يکي بسته مي شود!
این خبر رو خوندید؟
۳. خبرهای خوبی هم هست از عکس العملهایی که تو این دو هفته بعد از فرستادن ایمیل های حاوی مطالب کمپین سنگسار داشتم. میدونم تو جلسه این ماه راجع بهش صحبت میشه. گزارش رو میذارم بعد از اون مینویسم.
۴. نمیدونم وقتی آدم خودش کاری نمیکنی - حتی در حد یه ترجمه ساده- اجاز داره خسته نباشید بگه یا نه. اما دلم میخواد به اعضای کمپین " قانون بی سنگسار" خسته نباشید بگم.
مدیریت
یه همکاری دارم به اسم " الین". Elaine. پارسال که من اومدم اینجا مشغول کار شدم ماههای آخر بارداری اش بود. مسول یکی از برنامه های اصلی اینجاست. یعنی در واقع برنامه نویس اصلی سازمانه. بعد خوب زایمانش شد و رفت یه مدت. بعد هم که برگشت همه اون برنامه های عوض کردن ریس و اون همه تغییر و تحول پیش اومد. این زن همه کاره بود. یعنی برنامه ها رو مینوشت , اون کودتا رو رهبری کرد , عوض بی لیاقتی استیو خودش همه گرنتها رو میگرفت و کلا میشد که گفت که سازمان رو میچرخوند. بعد هم که خوب استیو رفت. تا دبیر کل ( ؟) جدید انتخاب بشه باز هم مسولیتها رو بعهده گرفت و من واقعا میتونم بگم به تنهایی همه خراب کاری یه ساله و اون کسری بودجه رو جبران کرد. امروز یه امیلی از ریس هیت مدیره رسید که تا انتخاب مدیر کل جدید , الین مدیر کل خواهد بود ( هرچند من فکر نمیکنم برای این پست کسی بهتر از اون بتونن پیدا کنن). خوب حالا شما فکر میکنید این خانم الین چند سالشه؟
بیست و سه. بله. ایشون فقط بیست و سه سالشه. یعنی من که پارسال فهمیدم سنش رو اصلا نمیتونستم باور کنم. یعنی اگه رفتار و سواد خودم رو تو بیست و دو سه سالگی نگاه کنم که دیگه باید برم بمیرم.
چند وقت پیش فرصتی دست داد تا با هم برای ناهار بریم بیرون. بهش گفتم که چقدر تحسینش میکنم و اینکه چقدر خنده داره برام که از من کوچیکتره و گفتم چیکار کرده و اصلا مسیر حرکتش چی بوده.
آها. این رو هم بگم که فیلیپنی هست اصلیتش. هر چند فکر کنم چند نسلی هست که اینجان اما خوب قیافه اش آسیایی هست.
برام گفت که بعد از دبیرستان رفته دانشگاه.فلسفه خونده . بعد از اونهم بلافاصله اومده اینجا. اولین کارش این هم در رده مدیریت بوده. ( برنامه نویس ) و خوب فقط هم سه ساله که اینجاست. گفت که آدم خودش هست که خودش رو حرفه ای نشون میده. گفت که شاید از بچگی تمرین میکرده و اصولا مدیریت تو خونش هست. و گفت که رهبر خیلی از برنامه های گروهی دوران تحصیل هم بوده.
نمیدونم. هنوز هم نمیتونم باور کنم این آدم فقط بیست و سه سالش هست. خیلی حرفه ای هست . یعنی کافیه شما ببینیدش تا حاضر بشید همه روز وقت بذارید که براتون حرف بزنه. خوشم میاد ازش.
واقعا چه جوری میشه اینهمه مدیریت داشت؟ من خودم کلا آدم پیش رویی هستم. یعنی اگه تو جمعی باشم نمیترسم از اینکه برم سر گروه بشم. ترجیح میدم بقیه دنبالم بیان تا من دنبال کسی برم. اما فکر میکنم یه ذره الان از اعتماد به نفس همیشگی ام کم شده. شاید به خاطر نوع کارم باشه که مجبورم ماهانه گزارش بدم یا یه چهار چوبی هست که باید همه سال بر طبق اون حرکت کنم. دلم آزادی بیشتر و رهبری بیشتری رو میخواد. فکر میکنم نباید اجازه داد مدیریت خون بیاد پایین.
درسته که خوب خود زندگی یه جور مدیریت میخواد اما منظورم سرگروهی هست. فکر میکنم الان وقتی هست که برای جریان دادن به این توانایی باید حرکت جدیدی کرد.
لذتی ناب
چقدر از آمیزش جنسی لذت میبرید؟ از کی یاد گرفتید لذت ببرید؟ اولین پارتنرتون که بهتون اجازه داد به خودتون هم فکر بکنید کی بود؟ میدونید زنهایی هستند که بچه دارن اما هنوز معنی لذت جنسی رو نمیدونن چی هست؟ رو راست باشید با خودتون. چقدر لذت میبرید؟
یاد گرفتیم که بده. بد و بد و بد. اولین باری که پیش اومد ترسیدیم. اما طرف رو دوسش داشتیم. نمیخواستیم از دستش بدیم. اجازه دادیم هرکاری میخواد بکنه. فقط چشممون رو بستیم و گفتیم من هنوز دخترم. مواظب باش. اون هم گفت. باشه حواسم هست. چند بار تکرار شد؟ غریبه که نیستیم با خودمون. چند بار فقط و فقط برای لذت کسی که دوسش داشتیم بدترین نوع درد رو تحمل کردیم؟ میدونید که چی رو میگم دیگه.
هیچ وقت بهتون گفت که به خودت فکر کن . اصلا کی فهمیدید که یک زن هم میتونه لذت ببره؟ یه سوال دیگه. مردها همشون خودشون رو یه چیز دیگه میدونن. همه میگن " خوب مردها غریزه جنسی دارن اما مال من لعنتی یه چیز دیگه هست. خیلی از حد عادی بالاتره". این حرف رو از چند نفرشون شنیدین؟
شما چند بار این رو گفتید بهش؟ چند بار تاکید کردید که زنها خیلی شهوتشون از مردها بیشتره و شاید چندین برابر مردها غریزه جنسی دارن؟ گفتید این رو؟ یا ترسیدید حتی در خیالش شما رو شهوت زده ببینه.
اصلا چند بار خودتون رفتید سراغش؟ چند بار شما خواستید و نترسیدید از اینکه یه جور دیگه ! در مورد شما فکر کنه. چند بار خواستید و جلوی خودتون رو گرفتید که اون بیاد سراغ شما؟ چند بار هوس بدن لختش رو کردید و نگفتید؟
میدونید سر خیلی از ما ها چی میاد تا وقتی که تو یه رابطه سالم و درست قرار بگیریم و بفهمیم که لذت واقعی جنسی یعنی چی؟ که خوش شانس باشیم و مردی درست سر راهمون قرار بگیره که به ما عشق بازی درست رو یاد بده. میگم یاد بده چون یاد گرفتنی هست. چون مثل یه فنه. چون کسی از مادر متولد نمیشه که رمز و راز درست عشق بازی کردن رو یاد بگیره. فرقی نداره مرد یا زن یاد دهنده باشه. اما واسه ماها معمولا مردی باید میبود که بهمون یاد میداد.
عشق بازی و امیزش فیلم پورن نیست. همه چی که خالی شدن بدن دو تا آدم نیست. یا به قول دکترم نیم ساعت بالا و پایین جهیدن که نیست.
قشنگی اش به شراب و شمع قبلشه. به لمس آروم شونه ها و بوسه های بعدشه. به نجواهای خالصانه و کنار هم خوابیدن بعدش هست. به اون یه لحظه و بعد شلوار و بالا کشیدن که نیست.
یاد گرفتیم اینها رو؟
میدونید چقدر باید برای یک مرد لذت بخش باشه وقتی شما به سراغش میرید و ازش بدنش رو میخواهید و فقط هم بدنش رو؟ چرا اون باید لذت ببره اما شما نه؟ چرا شما باید بترسید از فاحشه خطاب شدن و اون مست غرور بشه از یک احساس کاملا مشابه؟
ممنونم از مردی که به من یاد داد خودخواهی رو تو عشق بازی. به من شناسوند بدنم رو و فهموند که من انسانی هستم که غریزهای انسانی دارم و باید براشون احترام بذارم.. که تمام اون ماههای ترس و سردرگمی من رو تحمل کرد و حتی به ترس های من احترام گذاشت. به خاطر همه لحظه هایی که گفت به خودت فکر کن و سعی کن از بدن کسی که دوسش داری لذت ببری. به من یاد داد که زن بودن بزرگترین لذت دنیاست. و اونقدر این رو گفت و گفت که من باورش کردم. زن بودنم رو برای اولین بار باور کردم و بهش عشق ورزیدم. ممنونم ازش به خاطر تمام عشق بازی های رویایی این چند ساله دوران دوستی و زندگی مشترک و همه لذتی که من رو غرق کرده.
معتقدم قشنگترین لحظه های زندگی یه انسان وقتی هست که داره با انسانی که دوسش داره یکی میشه و این در هم رفتن بدنها میتونه بزرگترین لذتها و آرامش ها رو داشته باشه. لذتی که با هیچ چی نمیشه مقایسه اش کرد و منظورم هم کاملا لذت این دنیایی و جنسی هست نه هیچ عشق افلاطونی و اهواریی. امتحان کنید.
مرتبط:
آمیزش جنسی, عشقبازی و ... از رختکن خاطرات
نازلی میگه به یه نفر تکیه نکنید و خودتون هم دنبال یادگیری برید. راست میگه به شدت. حالا بعدا باید یه پست نوشت از مراجع دیگه ( ازجمله وبلاگها) . (لینک نوشته)
انار خوبم هم یه مطلب تکمیلی خوب نوشته
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تفاوتهای تحصیلی
چند روز قبل دیدم حامد خان قدوسی تو نوشته هاش به مطلبی اشاره کرده که مدتهاست برای من هم جالب بوده. اونهم تفاوت درسهای دروه لیسانس هست در اینجا - حداقل کشوری که من الان توش هستم- و دوره لیسانس تو ایران.
من که ماشالله دوبار تو ایران راه لیسانس رو رفتم - یک بار برای عمران و یک بار هم برای حقوق- و هر چند هیچکدوم تموم نشدن اما دو سال اول عمران و سه سال اول حقوق رو تجربه کردم. یادمه اون موقع ها همه هول داشتن برای برداشتن درسهای تخصصی. یه جوری هم انگار بی کلاسی بود خوندن دروس عمومی که خیلی هم محدود بودن البته. یادمه خیلی از اساتید راهنما هم توصیه میکردن که عمومی ها رو بذارید برای سالهای آخر که راحت بگذرونید و هم بشه زنگ تفریح برای درسهای سخت تر. یه جوری هم عمومی ها یا به مسایل دینی مربوط میشد یا یکی دو حوزه خیلی محدود.
اینجا هر چی که درسهام جلوتر میره و من از اون هول اولیه ام کمتر میشه و سعی میکنم سرعت معقول رو برای زندگی ام پیدا کنم خوشحال تر میشم که واحدهام رو منتقل نکردم و تصمیم گرفتم دوباره از نو شروع کنم. شاید به نظر خیلی ها منطقی نباشه اینکه اون همه درسها و واحد ها رو کلا به کنار گذاشت و دوباره از الفبای لیسانس شروع به خوندن کرد. اما خوب من پشیمون نیستم. الان دیگه فقط به فارغ التحصیلی فکر نمیکنم.
ما باید اینجا تقریبا شصت واحد عمومی رو بگذرونیم ( من تقریبا چهل واحدش رو تموم کردم) و بعد از اون دانشگاه مقصد رو انتخاب کنیم. این شصت واحد باید تقسیم بشه به یه سری حوزه ها.
نگارش , ریاضی, علوم اجتماعی, تاریخ, هنر, جغرافیا, علوم طبیعی و ....به خاطر همین هست که خیلی ها اصلا در دو سال اول تعیین رشته نمیکنن. یعنی میان, درسهای مختلف رو برمیدارن و با توجه به علاقه و استعدادشون و اگر بنا بر ادامه تحصیل باشه رشته خودشون رو انتخاب میکنن.
واسه همین هست که منی که رشته ام جامعه شناسی هست باید درسهایی مثل فیزیک, بیولوژی, تاریخ هنر, سینما و یا انسان شناسی رو هم بردارم. البته اولش من هم به همون رویه ایرانم سعی میکردم تا جایی که میتونم تو حوزه های علوم اجتماعی درس بردارم اما الان دیگه اوضاع دستم اومده. دیدم چقدر از تاریخ هنر و یا مردم شناسی لذت میبرم و چقدر این کلاس سینما برای من بیسواد خوب بود.
ببینید. وقتی ما تو ایران وارد دانشگاه میشیم یه ذهنیتی از مسایل دور و برمون داریم. مثلا میدونیم مصدق کی بود, صادق هدایت چه کرد, دریاچه ارومیه کجاست, یا زیره کرمان یعنی چی. اینها اونقدر برای ما بدیهی هست که دیگه وقتی تو کلاس صحبتش میشه لازم نیست بریم تو دایره المعارف دنبال اسم مصدق بگردیم. حالا ببینید اینها تو تاریخ و جغرافیا و بقیه حوضه ها چقدر اسم و رسم و واقعه دارن که حداقل من هرچی هم تو ایران خونده باشم اسمی هم از اونها نشنیدم. شاید برای بچه های رشته های مهندسی یا پزشکی این مسایل اونقدی محسوس نباشه که برای بچه های علوم انسانی و اجتماعی هست. سر و کار اونها بیشتر با عدد و فرمول و قوانین ثابت هست اما انسانی ها اینطور نیست. ثابت و مطلق نیست درسی که دارن میخونن.
من حتی فکر اینکه با این سواد میرفتم مینشستم سر کلاسهای فوق , تنم رو میلرزونه. هنوز خیلی وقتها معنی خیلی از شوخی هایی رو که تو کلاس میشه و همه میخندن رو نمیفهمم. میدونم مثلا اشاره به یه جک هست تو دوران ریاست جمهوری فلانی.. خوب مگه من چقدر کتاب خوندم که اینها رو بدونم. محدودم دیگه.
تو ایران مستقیم آدم رو میبردن مینشوندن سر کلاسهای تخصصی. حالش بیشتر بود , اما در مورد سواد عمومی اش زیاد مطمئن نیستم. شاید اون سریعتر نتیجه بده و این موثر تر.
عجب!
والا آدم یه وقتایی یه چیزهایی میخونه که در نهایت تحریم وبلاگ نویسی هم باشه مجبور میشه بیاد بنویسه.
تو کامنتهای وبلاگ دوستانی که در مورد این آقای مصطفی خان لوس آنجلسی نوشته بودن گاهی آدم نظراتی رو میبینه که دیگه خناق میگیره اگه حرف نزنه.
حالا دیدگاه من در این مورد هرچی که هست بماند, اما دیدم دوستی نوشته جایی که نگهبان دانشگاه باید دانشجوی دانشگاه رو بشناسه. آخه مگه دانشگاه آزاد دارغوز آباده که سه طبقه کلاس باشه ؟
این یوسی ( University of California = UC ) ها- دانشگاهای رده اول کالیفرنیا- هرکدوم یه شهرن. و وقتی من میگم یه شهر منظورم واقعا اندازه یه شهر متوسط تو ایران هست. مگه دانشجو کم دارن؟ یا لابد فکر میکنید یه سالن سی نفری کتابخونه هست که سال به سال کسی نمیره توش و فقط دختر پسرا میرن اونجا قرار میذارن یا لابد یه نگهبان با لباس آبی و کلاه سورمه ای نشسته تو یه دونه نگهبانی و داره چایی میخوره.
دانشگاه ما که فکر کنم یه دانشگاه خیلی متوسط و حتی کوچیک باشه تو خودش خط اتوبوس رانی داره. من شبها باید زنگ بزنم پلیس یا شاتل بیاد من رو از دم کلاسم ببره پارکینگ ماشینها. اگه الان به من بگن یه دونه از این نگهبان ها یا پلیس ها یا راننده های شاتل رو شناسایی کن به ولله اگه بتونم. لااقل به نقشه این دانشگاه عظیم لوس انجلس یک نگاه بندازین.
بابا جان. نظر بدید. اما یه ذره فکر هم بکنید. الله و اکبر!
یه چیز دیگه یادم اومد تا بحث این نظرات بازه. یک آقایی به اسم سعید برای من نوشتن:
"همين الان در غرب هم بحث تنبيه بدني زنان مطرح است
پس لازم نيست آن را به اسلام و فرهنگ شرقي نسبت دهيد."
من به شدت و با علاقه تمام منتظرم ببینم این غرب کجاست و در کجاش الان بحث تنبیه بدنی زنان مطرح هست. این من رو به یاد معلمهای دینی و سخنرانان تلوزیون میاندازه که تا هرچیز اسلام رو میخواستن موجه کنن میگفتن این بحث الان تو غرب هم مطرح هست. یکی هم نبود بگه حالا مگه قراره هرچی تو غرب مطرح باشه درست باشه؟ عقل خود آدم چی میشه پس.
شما مثلا در این جمله بالا میتونید به جای عبارت " تنبیه بدنی زنان" بذارید: " مضرات گوشت خوک" , " عوارض مصرف الکل" , و یه جمله " اما اسلام هزار و چهار صد سال پیش به این پی برده بود " رو هم به آخرش.
واسه هممون تکراری هست بسه که شنیدیم.
مادر بزرگ مصری من
دیشب تو کلاس تاریخ هنر به شدت خسته و اصلا بی دلیل عصبی بودم. نه حوصله کلاس رو داشتم و نه درس رو. آخر کلاس این خانم سارا ماتسون - که به شدت دوست داشتنی هم هست- گفت بمون. ما هم خوف برمون داشت که چیکار داره.
بعد که کلاس خالی شد, اومد گفت چته . من هم یک لبخند خیلی ملیح زدم و گفتم خسته ام یه ذره. ( از اثرات زیاد وراجی کردن و نظر دادن تو کلاسها اینه که وقتی ساکتی ملت فکر میکنن مریضی). بعد گفت تو رشته ات هنر نیست هست؟ گفتم والا من به عمرم غیر از مداد رنگی اونهم تا کلاس سوم چهارم ابتدایی بیشتر دست نگرفتم. یعنی تو هر چی استعداد داشته باشم وضع هنری ام به شدت خرابه. بعد هم برای اینکه عمق فاجعه رو نشون بدم گفتم مثلا نقاشی رنگ روغن و آبرنگ رو بذارن جلوم نمیتونم تشخیص بدم.
برگشت گفت فردا ( یعنی امروز شنبه) چیکار داری. من هم گفتم هیچی. الواطی. گفت که من فردا گالری خودم نقاشی میکشم بیا اونجا. هر چی دوست داری بکش. گفتم اینقدر وضعم خراب نیست که هنر درمانی ام کنید. خسته ام. گیر داد که بیا اگه کاری نداری. من هم گفتم قول نمیدم .شاید اومدم.
این شد که امروز بعد از ظهر ما در گالری این خانم گذشت. و این نقاشی که این بالا میبینید اولین اثر هنری من هست که در تاریخ ثبت شده.
بذارید یک ذره تکنیکی تر در موردش حرف بزنیم.
این هنرمند برای خلق این اثر هنری از دو تکنیک بسیار ویژه و بدیع استفاده کرده . رنگ زمینه با استفاده از کاردک به کاغذ کشیده شده و بقیه اش رو با قلم مو. ( ببینید چقدر خلاقیت به کار برده شده!) . رنگی که برای تاج این خانم ( لطفا با خانم مارچ سیمسون اشتباه نشود) نشان دهنده اصالت کار این هنرمند هست - که خودش نفهمید چرا رنگ فیروزه ای مورد نظر این رنگی در اومد- و فرم بسیار ویژه لبها که شما اصلا نباید فکر بکنید چون خراب شد این مدلی شده, نشان از راز پنهانی در صورت این زن داره!
ولی خدایش ها. ونگ گوک هم حتی یک دونه از نقاشیهاش رو تو دوران زندگی اش نفروخت. دنیا رو چه دیدی. شاید صد سال بعد ( در حدود سال دوهزار و صد وهفت) این نقاشی رو سر آغاز یک دوران جدید مدرنسیم شناختن. شاید صد سال بعد همین نقاشی با قیمت دویست میلیون دلار تو یه حراجی تو لندن به صاحب اون موقع گوگل فروخته شد. و بعد گوگل با افتخار اعلام کرد که ما اون موقع تو روزنگار اینترنتی ! این هنرمند تبلیغ میدادیم!! هی هی هی. چه روزگاریه. همه بعد از مرگشون شناخته میشن.
در هر حال , چون این اثر هنری با الهام از عکس این مجسمه کشیده شد و خوب چون قرار بود جوون در بیاد اما نمیدونم چرا در نیومد, اسمش رو گذاشتم مادر بزرگ مصری من! در ضمن گوشهاش قراره بعد از خشک شدن رنگها با زغال اضافه بشه که این خودش یک تکنیک به این اثر اضافه میکنه!
در آخر اینکه اولین اثر خودم رو به صنم گلم, آذر عزیز وریرای دوست داشتنی تقدیم میکنم که تولد هر سه تاشون امروز هیجده نوامبر بود. تولدتون مبارک و همیشه شاد و سالم باشید.
پی نوشت: اولین بارم بود که نقاشی کشیدم با قلم مو. خیلی لذت بخش بود. خیلی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
الله و اکبر!
نظر کارشناسی اول: اینها از اول مشکل روحی داشتن, به همین خاطر رفتن جراحی کردن, خوب نشدن, اقدام به خود کشی کردن!
نظر کارشناسی دوم: عمل خوب نبود. سینه ها خراب شد, اقدام به خودکشی کردن.
نظر کارشناسی سوم ( در ایران): متلک زیاد شنیدن, خسته شدن, اقدام به خود کشی کردن.
نظر کارشناسی چهارم: خیلی خوب در اومد, ذوق کردن, اقدام به خود کشی کردن.
نظر کارشناسی پنجم: شاید من در تصمیم برای عمل تجدید نظر کردم!
و چه میکنه این پلی استیشن جدید!

ملت زدن به سیم آخر.
سومین ایستگاه بازی ؟ ( پلی استیشن ) سونی از امروز صبح تو فروشگاهها عرضه میشه. از سه روز قبل صف های طولانی در داخل و خارج فروشگاهها بسته شده. از دیروز صبح ( و بعضی جاها از دو شب قبل) ملت عملا لحاف تشکاشون رو پهن کردن جلو فروشگاهها و کمپ زدن که درها امروز صبح ساعت نه باز بشه.
دیشب سه نفر از کلاس ما غایب بودن و استادمون با خنده میگفت که هر سه تا ایمیل زدن که تو صف پلی استشن هستن و تکلیفاشون رو براش فرستادن.
دیشب تو همین شهر ما سه تا مغازه رو زدن ( دزدی با تفنگ) و فقط پلی استیشن ها رو بردن. قیمتش امروز تو ای بی به هفت هزار دلار رسید ( قیمت اصلی ششصد دلاره) و خلاصه این چند روزه پلی استیشن جدید سونی به بزرگترین مسئله ملی امریکا بدل شده.
سونی از پارسال تا حالا عرضه این رو عقب انداخته و این تب ملت رو داغ تر کرده.
هرالد تریبون از " صف بازی" خبر میده و داستانهای مردمی که سه شبه تو صف هستن.
تایم میگه که این ارزش این همه وقت و پول رو نداره.
روزنامه محلی نیویورک خبر از دزدی هایی میده که تو صفهای انتظار اتفاق افتاده و هشدار میده که پول نقد نداشته باشید و خریدتون رو با کارتهای اعتباری انجام بدید.
در هر حال فعلا این قضیه در صدر اخبار هست و البته ازدواج این تام کروز. ( آقا شنیدین میگن قراره تو مراسم تام و کیتی یه دفعه تو یه قفس از بالا بیان پایین وسط مهمانها؟ )
--------
این شاید دفعه دهم باشه که ما بلیط مجانی شب اول اکران یه فیلم رو داریم اما به خاطر وسط هفته بودن و همزمان شدن با کلاسها نمیتونیم بریم. این دفعه نوبت این هست که جیمز باند رو از دست بدیم. هفته قبل که بابل رو نتونستیم بریم و قبل از اون هم که دیپارتت و پرستیژ رو. ( داخل پرانتز اینکه این بلیطها از طرف محل کارم ارائه میشه و لعنتی همیشه وسط هفته است)
تسلیت به یک دوست عزیز
وظیفه خودم میدونم به ریتای عزیز بابت غمی که اینروزها دارن, تسلیت بگم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Permalink
عاشقانه تقدیم میشود به :
همه کسانی که اسم ایرانی در امریکا براشون برابر هست با هاروارد, ناسا, فوق دکترا, جراح متخصص, نابغه ها و کریستین امانپور و انوشه انصاری. و همینطور تقدیم میشه به اونهایی که اقتصاد آمریکا رو بدون وجود سرمایه دارهای ایرانی خوابیده و بدبخت , دانشگاهاه رو بدون دانشجوی ایرانی بی علم و تحقیق میبینن.
یه جورایی با خودم قرار گذاشته بودم که هی نیام اینجا در مورد مشتریهای ایرانی یا کلا مسایل کاری ام که به نحوی با ایرانی ها مربوط میشه ننویسم. من از استریو تایپ ساختن خوشم نمیاد. حالا برای هر قومیت یا اقلیتی باشه. اما دیروز...
گفتم که یه برنامه فدرال هست برای کمک به پناهنده. سازمانهای - مخصوصا غیر دولتی - زیادی برای این بودجه اقدام میکنن و بسته به عملکرد و فعالیتهاشون میتونن این برنامه و بودجه رو بگیرند. هفته قبل برای ازم برای اولین بار برای شرکت در مجمع سالانه این برنامه دعوت شد. تو دستور جلسه که برامون فرستاده بودن مورد دهم تیترش این بود " پناهجویان ایرانی".
دیروز بعد از اینکه نه مورد اول تموم شد و نوبت به دهمی اش رسید و خانومی که مسول بود شروع به صحبت کرد.
گفت که از اداره خدمات اجتماعی مرکزی خبری داشتن مبنی بر اینکه امسال کالیفرنیا میزبان تقریبا سه هزار مهاجر و پناهنده جدید ایرانی هست و ما باید برای خدمات به این موج آماده باشیم. بعد اشاره کرد که البته درصد بالای به جنوب خواهند رفت اما ما هم باید آماده باشیم و بعد هم من رو معرفی کرد و یه ذره از این هندونه زیر بغل گذاشتنها. بعد نوبت به بحث رسید و از بقیه خواست که اگه سوالی یا مطلبی هست عنوان کنن که به اصطلاح تبادل نظر بشه.
اولین کسی که شروع به صحبت کرد اینها رو گفت: ما تو هر کشوری خوب و بد داریم. نمیتونیم بگیم همه بد هستن یا همه خوب. اما متاسفانه من هفت ساله که دارم با این برنامه کار میکنم و اگه نگم ایرانی ها سخت ترین گروه بودن برای کار کردن باید بگم از سخت ترین گروهها بودن. من واقعا نمیدونم چی انتظار دارن.
نفر دوم: آره. درسته. من به این نتیجه رسیدم که بهتر است در درجه اول باهاشون کار نکرد . یا اگر هم کار میکنم بهشون اعتماد نکنم.
نفر سوم: این دقیقا نکته ای هست که من میخوام بهش اشاره بکنم. مهم نیست گریه بکنن یا خنده. نمیدونم شاید یک چیز فرهنگی هست ( و در تمام مدت به من هم لبخند میزد) اما اون چیزی که میگن واقعی نیست. چون میگن ما اصلا پول نداریم و همین امروز کار میخواهیم. اونوقت کاری که بهشون پیشنهاد میشه رو قبول نمیکنن.
نفر چهارم: متاسفانه فقط این نیست. اگر هم کار بگیرن سعی میکنن کار رو انجام ندن. من شکایتهای زیادی داشتم از صاحبکارهایی که به من میگفتن ایرانی نفرست دیگه برای ما. چون نه سر ساعت میان نه کار رو کامل انجام میدن.
نفر پنجم: راستش من مشتری ایرانی خوب هم کم نداشتم اما متاسفانه اونقدر اذیت شدم که با اونکه دوست ندارم همه رو به یه چشم نگاه کنم اما دیگه راغب نیستم باهاشون کار کنم. انگار کار رو دوست ندارن. نمیخوان.
نفر ششم: آخه متاسفانه با اونکه خیلی هاشون زبان بلد نیستن اما نمیخوان این واقعیت رو قبول کنن و میخوان کار تخصصی پیدا کنن. اون وقت ما متهم میشیم به اینکه کم کاری میکنیم.
......
و این صحبت ها شاید سه ربعی ادامه داشت. میدونم قرمز شده بودم. میدونم سرم پایین بود همه مدت. اول تو خودم جبهه گرفتم. گفتم میتونم بگم خوب روسها مثلا این مدلی ان. مکزیکها اون مدلی. چینیها فلان...اما ده دقیقه که گذشت فکر کردم خوب راست میگن دیگه.
آره. راست میگفتن. مگه من کم اومدم اینجا غر زدم؟ کم گفتم؟ من اگه بخوام از هر بیست تا مشتری ایرانی سه تا معتدل ( حالا خوب نه) پیدا کنم آیا میتونم؟
سر و کار ما با قشر عادی جامعه هست. قشری که با دکترا و فوق لیسانس و زبان عالی به اینجا نمیاد. شاید اگه تو هیت علمی استنفورد کار میکردم دیروز اینقدر سرخ و سفید نمیشدم. اما یه چیزی غیر قابل انکاره:
فرهنگ گل و بلبلمون رو داریم به خوشگلی هرچه تمام تر صادر میکنیم و همونطوری که علی میگه میخواهیم که همه دنیا به ساز ما برقصن. چرا که ما وارثان یک فرهنگ دوهزار و پونصد ساله ایم. چرا که ما منشور حقوق بشر رو نوشتیم و وقتی آمریکا زیر آب بود لابد ما شاعر داشتیم.
چرا که ما اهل پرشیا هستیم و ایران عرب نشین رو نمی شناسیم. چرا که ما بهترین و برترین ملت روی زمینیم.
از اینکه ایرانی ام متنفرم. متنفر. نه به خاصر اینکه موهام تیره هست. نه با خاطر اینکه لهجه فارسی اما تابلوه . نه به خاطر اینکه تروریست خطاب میشم. نه به خاطر اینکه ریس جمهور کشورم مضحک ترین مرد تاریخه. نه.
به خاطر اینکه ما مردم کبک صفتی هستیم. به خاطر اینکه کله خودمون رو تو یه برف چند هزار ساله فرو کردیم و لجنی رو که توش هستیم نمیبینیم. متنفرم از ملیتم.
پی نوشت:
نظر منطقی پسر فهمیده یه ذره حالم رو بهتر کرد. خوانندهای ثابت میدونن که از این ترمز بریدن ها دارم گاهی. در هر حال چه متنفر باشم چه نه راهی برای فرار ازش وجود نداره . همون طور که رنگ کردن مو تغییری در اصل ایجاد نمیکنه پاسپورت امریکایی داشتن هم ریشه رو عوض نمیکنه. اما یه چیزی. من عقیده ام این نیست که کسی که حرف ضد زن میزنه رو خفه کنیم یا نذاریم صحبت کنه و نظرش رو بگه. ( رجوع به کامنت اول پسر فهمیده در ته همین پست) من عقیده دارم جامعه باید به اون درجه از شعور برسه که بفهمه این حرفها درست نیست و به اون گوینده اعتنایی نکنه. آزادی بیان یعنی اینکه افراد نظرشون رو - چه مورد توافق عده ای از افراد جامعه هست چه بر ضدشون- بیان کنند اما شنونده هست که باید عاقل باشه.
شاید در مورد نفرت من هم بایدطوری بشه که خودم خفه بشم ...امیدوارم اون روز برسه...
ناتاشا!
من نمیدونم این چه ترانه ای هست که میخونه. اما به شدت از " ناتاشا" بدم میاد هرکی که هست. بس که هی راه رفت تو خونه خوند:
" ناتاشا دلم و شکستی ناتاشا.."
این سوژه جدیده؟
فوبیا
فوبیای شما چی هست؟ آیا از بچگی تا حالا تغییر کرده؟ آیا ترسی جایگزین ترس دیگه ای شده؟
---------
من بچه که بودم مرگم رو فقط در دو چیز میدیدم. افتادن از روی پل و مرگ در اثر زلزله. روی این قضیه پل بابا زیاد روم کار کرد. یادمه برای اینکه بریم خونه مادر بزرگم دوتا راه وجود داشت. یکی ماشین رو بود و یکی دیگه پیاده رو. اون پیاده رو یه پل باریک داشت. بابا همیشه برام سنگ جمع میکرد و میگفت وقتی رسیدیم روی پل اینها رو میندازیم که تو آب دایره درست بشه. دایره هرکی بزرگتر بود اون برنده. سعی میکرد حواسم رو پرت کنه.
الان تقریبا ترسی از پل ندارم. مثلا اون موقع ها تصور دیدن همچین پلی من رو میکشت اما الان با خیال راحت روش رانندگی هم میکنم یا میرم اینجا که ملت همه میرن خودکشی میکنن.
میتونم بگم فوبیای پل رو دیگه ندارم.
در مورد زلزله هم فکر کنم از زلزله گیلان شروع شد. یادمه اون موقع ساری هم بد لرزید. من هم یه جوری انگار مثل این حیوونها زلزله رو زودتر میفهمیدم. حالا یه قصه تاریخی هست در مورد یه زلزله ای که بعدا تعریف میکنم مفصل, اما این ترس از زلزله همیشه بود همراهم. تو دوران ترکیه به اوج خودش رسید. وقتی میگم اوج منظورم واقعا اوج هست. یعنی شاید هر پنج دقیقه گاهی من یه حمله داشتم که میگفت الان سقف میریزه. فرقی نداشت کجا بودم. تو آپارتمان, کافی نت ( سه چهارم عمر من تو ترکیه در کافی نت گذشت) یا تو خیابون. به محض اینکه فکرم خالی میشد این ترس میومد سراغم. دقیقا مثل یک حمله بود . یه ثانیه بود و لحظه بعد میرفت.
من اصولا خود روانکاوی زیاد میکردم ( الان دیگه وقت ندارم. مشکلات روانی هم اونقدر زیاد شده که دیگه از دست خودم بر نمیاد) اما به زور این فوبیا نرسیدم. یادمه این رفیق شفیق راونکاو از راه دور کلی با من مشاوره کرد . حالا یادم نیست دستورات پیام خوب بود یا چی شد که من یادم رفت زلزله رو. البته نه تو ترکیه. یه مدت هم اینجا داشتمش. اما اصلا آخرین باری که مثلا یه حمله اون مدلی رو داشتم اصلا یادم نیست.
الان دیگه فوبیای اون مدلی ندارم. که هر لحظه همراهم باشن. بعد از اون" تو بار رفتن با ماشین" یه مدت از تصادف میترسیدم که بعد دیدم چاره ندارم. گاهی حمله میکرد مثلا موقع رانندگی. اما یادم رفت.
یه ترس دیگه ای هم هست که فکر کنم اینجا به وجود اومده اون هم وقتی هست که صبحهای خیلی زود که هوا هنوز خیلی تاریکه من میرم تو پارکینگ که سوار ماشینم بشم برم برای ورزش, فکر میکنم یکی الان از پشت میاد میزنه تو سرم. این رو به جرات میتونم بگم مدیون این فیلمها هستم.
پی نوشت: فکر نمیکنم البته زنی تو ایران بزرگ شده باشه و ترس از تنهایی تو کوچه خلوت رفتن یا ترس موتور سوار از پشت رو نداشته باشه. روز و شبش هم فرق نداره. این یک " یونیورسال تجربه " زنانه ایرانی هست.
پی پی نوشت: من یه چیزی از اون فوبیای زلزله میگم شما یه چیزی میشنویدا !!
COOL!
یه ضرب المثلی هست که میگه دوستاش رو ببین , خودش رو بشناس.
این مثل هیچ وقت در مورد من صدق نکرده. قشر دوستانم همیشه اونقدر متفاوت و عجیب و غریب بودن که یافتن شباهت بین من و اونها سخت بود چه برسه به شناسایی من از روی اونها. بحث بهتر یا بدتر بودن هم نیست. هرکی یه مدلی از زندگی لذت میبرد.
دوستم بعد از پنج سال رفته و بعد سه هفته ای برگشته. اونقدر بعد برگشتنش ماجرا برام تعریف کرد که اگه بخوام بنویسیم چندین پست میشه. ولی حالا یواش یواش مینویسم.
میگم فلانی چیکار میکنه. میگه هیچی هست خونه. میگم مگه مدرکش رو نگرفت. میگه چرا. شوهرش پولدار ولی. میگم اون یکی و اون یکی چی. میگه فلانی رفته بود مالزی بگرده . من فقط شوهرش رو دیدم. اون یکی هم تو شرکت دوست پسرش مجانی کار میکنه.
بعد به فلانی ها و فلانی ها میرسم که هرکدوم چه میکنند. چند سال فاصله زمانی چقدر زیاد شده و من بیخبرم.
اما نکته ای که دوستم تعریف کرد و شاخ من رو در آورد این بود که این جمع دوستان و رفقا که ظاهرا همه مزدوج شدن یه برنامه ثابت دارن. اون هم اینکه آخر شبها , دخترها با هم جمع میشن و میرن بیرون قلیون و شام و پسرها هم با هم. این رو هم نشونه " کول" ی میدونن. که اینجوری به طرف حال ندن!
دلم واسه خودمون که در حسرت یکشنبه های با هم بودن هفته ای رو تحمل میکنیم میسوزه.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دفعه دومم بود که با مسولین این موسسه جلسه داشتم. دفعه اول خیلی دیر خبرم کردن و من به لطف صنم و انار عزیز یه سری مطلب در مورد تاریخ جنبش زنان ایران و فعالیتهای داخل ایران مخصوصا تو سالهای اخیر تهیه کردم و برای شروع اونها رو از کل مطلب اگاه کردم. دلم میخواست همونطور که دارن برای زنهای افغان فعالیت میکنن ببینیم که برای زنان ایران چه میشه کرد.
این دفعه که دعوت کردن براشون از کمپینها و فعالیتهای اخیر مخصوصا کمپین برای لغو سنگسار و یک میلیون امضا برای تغییر قوانین نابرابر گفتم. یه پرینت از وب سایتهایی انگلیسی زبان هم گرفتم و مخصوصا با تکیه بیشتر بر روی کمپینها به دیدنشون رفتم. تاکیدم بر این بود که چه راهکارهایی میشه برای جلب توجه بیشتر به مسایل زنان ایران پیدا کرد. تاکید کردم که متاسفانه تو این دو سال اخیر جنجالهای هسته ای باعث شده حتی اروپا که قبلا توجه بیشتری به مسایل حقوق بشر در ایران داشت الان کلا اون رو فراموش کنه. حالا دستاویز دیگه ای پیدا شده و به همین خاطر وضع رسانه ها و اقلیتها داره روز به روز بد تر میشه.
استقبال کردن از اینکه تو سخنرانی های هر دوماه یک بار که به عنوان اینترنشنال در دنشگاه سکرمنتو ارائه میشه, و در اون در مورد مسایل خارج از امریکا صحبت میشه ,سخنرانی هم در مورد وضعیت و فعالیتهای زنان ایران انجام بشه. اما واقعیتهای غیر قابل انکاری رو هم از من خواستن که در نظر داشته باشم.
در مرحله اول اینکه مردم امریکا فعلا به شدت خاورمیانه زده شده اند و دیگه از اینکه نقش ناجی مردم کشورهای دیگه رو بازی کنن خسته اند. یعنی حق هم دارن. مالیاتشون داره خرج کشور دیگه ای میشه و روز به روز سربازان بیشتری دارن تو جنگ کشته میشن. جنگی که حداقل مردم عادی نفعی ازش نمیبرن.
در درجه دوم هم اشاره به این شد که اگه الان در مورد ایران نگرانی وجود داشته باشه مسئله هسته ای هست . یعنی در برابر اون مسایل زنان در حاشیه قرار میگیرن. مردم بیشتر نگران کل رژیم و عجایب و غرایبش هستن -متاسفانه- تا نابرابری های داخل قانون.
خیلی خوش آیند نبود. میدونم. ولی ظاهرا واقعیت فعلی این هست.
در ضمن من ازشون نخواستم پتیشینی رو امضا کنن چون نمیدونستم اینکار به نفع دوستانی که به دنبال جمع آوری امضا هستن و در داخل ایران فعالیت میکنن هست یا یه ضررشون.
همچنان مصر بودن که خودم یا فردی برای سخنرانی در ماه فوریه آماده باشیم. اما من که خارج از توان خودم میبینم و متاسفانه کسی رو هم در این حوالی نمیشناسم که معرفی کنم. کسی هست که این وبلاگ رو بخونه و بخواد این مسولیت رو به عهده بگیره؟
یه مسئله دیگه هم که ذهنم رو مشغول کرده این هست که اگه کسی بخواد خارج از ایران کاری بکنه - و امید وار باشه در دایره غیر خودی ها قرار نگیره به خاطر محل جغرافیایی سکونتش- غیر از ترجمه و وبلاگ و کار پشت میزی در کل, چه کاری میتونه بکنه که ضررش کمتر باشه از فایده اش؟ مثلا شما امضا جمع کردن از اینجا رو مفید میدونید؟ کنفرانسها یا کارگاهای آموزش رو چه طور؟
من آدم کار تایپی نیستم . دوست دارم تکون بخورم و کاری رو که نتیجه اش رو تو صورت طرف میبینم انجام بدم. آها راستی. دارم رو یکی از موسسین این موسسه کار میکنم برای دسامبر بفرسمتش ایران. تازه از عراق برگشته اما به شدت از ایران بیشتر میترسه. میگه زهرا کاظمی که ایرانی بود رو کشتن من رو که حتما اعدام میکنن!
اما من تلاش خودم رو میکنم چون میدونم مفیده.
کارگاهی در مورد رزومه
از طرف مجموعه فرهنگی هنری تهراندعوت شدم که یه برنامه یکی دوساعته در مورد چگونگی درست کردن یک رزومه انگلیسی داشته باشم. قراره که یک کنفرانس ویدویی باشه. به این صورت که من اینجا بشینم جلو دوربین و مایکروفون و یه مدت صحبت کنم و بعد به سوالات شرکت کننده ها جواب بدم.
خیلی خوشحالم اگه بتونم مطلب مفیدی رو منتقل کنم. اما چند تا مشکل اساسی دارم.
۱. نمیدونم مخاطبینم قراره چه کسانی باشند. یعنی چطور این موسسه برای جلب مخاطب اقدام میکنه. این برنامه ای که من مد نظر دارم برای کسانی هست که دنبال یه رزومه برای کشورهای امریکای شمالی هستن. شما شرکت میکنید؟
۲. من هیچ نظری در مورد رزومه های که برای درخواست کار تو ایران درست میشه ندارم. راستش تا ایران که بودم اصلا نمیدونستم رزومه کاری چی هست و چیزی که الان گاهی دوستان لطف میکنن و میفرستن تا نظر من رو جویا بشن کلا با اینی که اینجا هست فرق داره. سعی کردم بگردم ببینم وبسایتی هست که یه سری اطلاعات در مورد رزومه های فارسی زبان بده. متاسفانه به جایی نرسیدم. و اینکه این یه رزومه کاری هست نه درسی. این امیدوارم اشتباه گرفته نشه.
در ضمن من امیدوارم کسی به امید اینکه من اطلاعاتی در مورد ویزای کار یابی دارم وقت نذاره و نیاد. چون فقط خجالت میمونه واسه منی که از این جور بخشهای مهاجرت چیزی نمیدونم.
۳. خواهش میکنم اگه ساکن ایران هستید یه زحمت بکشید جواب من رو بدید.
فکر میکنید چی رو راجع به رزومه ها میخواهید بدونید؟ آیا اصلا با اصول اولیه رزومه نویسی آشنا هستید؟ آیا رزومه ای - هرچند ساده- دارید؟ آیا رزومه فارسی بیشتر مورد قبول هست یا رزومه انگلیسی؟
از اونجایی که قصد دارم با پاور پوینت یه چیزی درست کنم خیلی کمک هست نظراتتون اگه دریغ نکنید.
۴. دوستان عزیز اینوری.- مخصوصا کسانی که تو سالهای اخیر اومدید-
شما تصورتون از رزومه چی بود وقتی اومدید و چی دیدید؟ آیا از ایران رزومه داشتید؟ فکر میکنید چی لازم هست که بچه های تو ایران بدوند؟
۵. مطالبی که من بهش فکر کردم شاید مفید باشه اینهاست:
1. Job Finding Process
• Hidden Jobs (Never Advertised)
• Advertised Jobs
2. What is a Resume? Why we need that?
3. Different kinds of Resumes
• Chronological Resume
• Skill Resume
• Combination of Chronological and Skill
4. Different Part of a Resume
• Objective
• Education
• Skills (personal, transferable, special)
• Work Experince
• References
5. Skills in Resume
• Onetonlie.org
• Course Description
6. Difference Between resume and application
7. Send the resume for getting interview not the job
8. Some tips
به نظر شما چی باید اضافه یا حذف بشه؟
این برنامه قراره تقریبا یه ماه دیگه باشه. ( حالا به موقع براش تبلیغ میکنم) اما اگه نظرتون رو بگید خیلی ممنون میشم. ایمیل همین بغل هست. کامنت دونی هم که متعلق به خودتونه.
با بسيج همگاني سانسور را به عقب برانيم
گزارشگران بدون مرز از ٧ تا ٨ نوامبربرگزار مي کند
با بسيج همگاني سانسور را به عقب برانيم
ما همگان را فرا مي خوانيم که از روز ٧ نوامبر (١٦ آبان) ساعت ١١ تا چهارشنبه ٨ نوامبر (١٧ آبان) با پيوستن به ما بر روی سايت گزارشگران بدون مرز عليه سانسور مبارزه کنند.
هم اکنون در سراسر جهان ٦٠ وب نگار معترض فقط برای آنکه بر روی اينترنت عقيده خود را بيان کرده اند، در زندان بسر مي برند . آنچه که در بسياری از کشورهای جهان امری آسان و آزاد محسوب مي شود در ١٣ کشور جهان ممنوع است. در چين در مصر و در تونس ابراز عقيده در وبلاگ و يا بر روی سايت مي تواند به زنداني شدن منجر گردد. برای نپذيرفتن سانسور و حساس کردن افکار عمومي گزارشگران بدون مرز برای اولين بار دعوت به تظاهراتي بزرگ بر روِی اينترنت مي کند :
٢٤ ساعت عليه سانسور بر روی اينترنت
ما و همگان، کاربران، وبلاگ نويسان، روزنامه نگاران، دانشجويان و... را دعوت مي کنيم با يک کليک ساده سانسور را محکوم کنند.
چگونه در اين تظاهرات بزرگ شرکت کنيم :
از روز سه شنبه ٧ نوامبر (١٦ آبان) ساعت ١١ تا چهارشنبه ٨ نوامبر (١٧ آبان) همان ساعت، سايت گزارشگران بدون مرز www.rsf.org به اين امر اختصاص مي يابد.
تظاهرات اينترنتي : با اتصال به سايت گزارشگران بدون مرز ١٣ دشمن اينترنت در جهان را شناسايي کنيد و بر روی نقشه ای (فلش) کليک کنيد تا نقاط سياه شبکه وب را از سانسور پاک کنيد. هر کليک شکل ديگری از نقشه ی جهان را عرضه خواهد کرد. هدف اين است که شبکه اينترنت در ٢٤ ساعت به کشورهایي که آنراسانسور مي کنند راه يابد. همه ی آرا شمارش مي شوند و به گزارشگران بدون مرز اجازه مي دهد با تواني بيشتر اقدامات کشورهايي که فضای آزاد وب را سانسور مي کنند، افشا کند.
پيامي برای جری يانگ (Jerry Yang) بنيانگذار ياهو ارسال کنيد
با بازديد از سايت گزارشگران بدون مرز همه کاربران جهان اين امکان را مي يابند که با کاميپوتر خود برای جری يانگ (Jerry Yang) بنيانگذار ياهو پيامي ارسال کنند. گزارشگران بدون مرز متعهد مي شود که اين پيام را به دست ايشان برساند.
چرا ياهو : برای آنکه اين شرکت اولين موسسه ای است که موتور جستجو گر خود را برای خوش آمد مقامات چيني سانسور کرده است. با پليس که معترضان و گزارشگران مستقل را دستگير و به زندان محکوم مي کند همکاری دارد. برای مثال روزنامه نگار چيني شي تا او بر پايه گزارشاتي که شرکت ياهو در اختيار پليس نهاد به ١٠ سال زندان محکوم شده است. اين شرکت ميزباني آدرس الکترونيکي روزنامه نگار را برعهده داشت. محکوم کردن ياهو محکوم کردن همه ی شرکت های بين المللي ست که به اينگونه اقدامات دست مي زنند و از سوی گزارشگران بدون مرز افشا شده اند.
وبلاگ خود را بر روی rsfblog بسازيد
گزارشگران بدون مرز سکوی وبلاگ خود را راه اندازی مي کند. با ساختن وبلاگ خود بر روی www.rsfblog.orgگزارشگران بدون مرز را در حمايت از کاربراني که برای ابراز عقيده خود با ممنوعيت ها مبارزه مي کنند، ياری کنيد. هر هفته "جهان از نگاه وبلاگ" نقطه نظرات وبلاگ نويسان جهان ا در باره ی يک موضوع را منتشر مي کند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من خیلی به دعواهای دمکراتها و جمهوری خواها کار ندارم. دلم میخواد - و تا حدی مطمئنم - که هر دوتا کنگره و سنا رو خواهیم گرفت. اما دو نکته راجع به انتخابات که هی میخوام بگم و این روزها وقت نمیشه
۱. هیچ مسئله مثل رسوایی چند روز قبل این تد هاگر حال من رو سر جاش نیاورد. یعنی اساسی هم خندیدم هم کیفور شدم. از این مرتیکه از همون اولین مصاحبه ای که ازش با باربارا والترز دیدم بدم میومد. ( الان دیدم آقای شهروند نصف جهانی همه شرح ماجرا رو با عکس نوشته. شما هم بخونید و کیفور بشید). فرض کنید طرف یکی بوده تو مایه های مصباح یزدی با کراوات!
۲. رادیویه برنامه ای داشت در مورد صداهایی که رو این تبلغات منفی ( که حاج آقا واشنگتن یه خورده در موردش توضیج داده) میذارن. که چه خصوصیاتی باید داشته باشن و چه جوری این افراد انتخاب میشن. صدامون هم منفی نشد , میلیاردی پول بزنیم.
اینجا میتونید بیشتر بخونید و در ضمن یک سری از مشهورترین تبلیغات انتخابات امروز رو هم ببینید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هفته خیلی شلوغی رو میگذرونم. میدونم باید از انتخابات - که امروزه- بنویسم و یه سری حرفها دارم در مورد کمپن بر علیه سنگسار که نگفته مونده. اما فعلا وقت نوشتن ندارم. مطالبی که این روزها پست میشه, نوشته های قدیمی هست که موقع بیکاری نوشتم واسه روز مبادا ( در هر حال باید جواد بودن ثابت بشه به اون دوست عزیز) . به کامنتها و ایمیلیها اما با همون سرعت قبل جواب میدم. این مطلب پایینی رو خیلی دوست دارم خودم.
------------------------------------------------
من آدم شکمویی هستم. معمولا میشه من رو با غذا گول زد. شکم پرست نیستم اما چیزی که دوست دارم متنوع غذا خوردن هست.
یادمه سر یکی از همون برنامه های جمعه های ما خونه بابابزرگ اینها, عمو جان یک فرمایش بسیار ضد فمینیسیتی کردن که چون اون موقع من فمینیست نبودم و تا حدی هم بچه بودم و شکمو, این حرف خیلی به مذاقم خوش اومد. عمو جان به نقل از نسیم شمال گفت که لذت مرد در دو چیز است زن و دندان. من بعد از فمینیست شدن خیلی تلاش کردم این جمله نسیم شمال یادم بره اما نرفت.
من به شدت اهل ریسکم تو غذا خوردن. هانی ام وقتی گرسنه میشه , جدا از اینکه دین و ایمون از کفش میره فقط فرمون رو کج میکنه سمت رستوران ایرانی. زنده باد کوبیده با دوغ. این هم شد سلیقه آخه؟ من یه تئوری دارم که خودم خیلی قبولش دارم. بدون اینکه غذای مردم جایی رو بخوری نمیتونی مردمشون رو بشناسی. من به این حرف مثل یه جمله مقدس ایمان دارم.
من نه ماه ترکیه بودم و اونقدر خر بودم که از این نه ماه , سه چهار ماهش به لج کردن با ترکها و هر چیز مربوط به ترکیه گذشت. اونقدر خر بودم که سه ماه پیده نخوردم. سه ماه کوفته و شوربا نخوردم. بعد از اون که بی پول شدم و گشتم دنبال کار و بعدهم بهترین آدمهای دنیا شدن شاگردای کلاس زبانم تازه فهمیدم ترکیه یعنی چی. بعد به سفره هاشون دعوت شدم و غرق شدم در اون همه غذا. اونها وقتی مهمون دارن رسما از صبح ساعت شش به من زنگ میزدن که بیا کمک. وای وای. الان باور کنید میخوام بشینم گریه کنم.
بگذریم بگذریم. الان من خل میشم.
در هر حال. من گدایی که میمیرم واسه لباس یا کفش سال پول بدم و روم به دیوار واسه کتاب خریدن هم ننه من غریبم بازی در میارم اونقدر موقع انتخاب رستوران سخاوتمند میشم که به سختی باور اطرافیان میشه.
غذاهای ملتهای مختلف رو هم خیلی امتحان کردم. و به جرات میتونم بگم همه چی خوردم. از کله خوک لائوسی تا خرچنگ تایوانی و کریپ فرانسوی و غذاهای روسی و کیسادیای محشر مکزیکی و سوپ تند و داغ چینی و هزار تا غذای دیگه که میدونم چی هست اما اسماشون رو بلد نیستم.
متاسفانه تفریح جدیدی که تو ترکش هستم البته غذا خریدن اینترنتی هست. همین چند وقت پیش از این سایت دوازده تا پیده خردیم. البته چون خیلی هانی ام رو دوست دارم یک دونه اش رو به اون دادم. شد یازده تا واسه من که با شوربا تنداشون میشه غذای بهشت.
من یه جایی کار میکنم که تقریبا هیجده نوزده تا ملیت مختلف اون رو تشکیل میدن. وقتی برنامه ای میشه و همه چیزی میارن که باهم خورده بشه, من این رو دیدم که افراد واقعا منتظرن تا ببین ملیت های دیگه نسبت به غذاشون چه نظری دارن. نظر من این هست که خیلی با ادبانه نیست اگه من فقط غذایی رو که خودم آوردم بخورم. اون ها هم خوشحال میشن وقتی میگم این چقدر خوشمزه هست ( البته من به هر غذایی میگم) و یا دستور پختش رو میپرسم ( که هرگز به انجام نرسیده ).
در هر حال, نمیدونم این خوبه یا بد. اما اگه به نظرتون خرچنگ خیلی مزخرفه و یه وقت با دیدن یه سری غذا دلتون میخواد بالا بیارید ( گلاب به روتون) یه لحظه فکر کنید که یه چینی از دیدن فسنجون ما اولین چیزی که به ذهنش میاد چیه؟
پی نوشت: اگه دلتون میخواد تو رستورانهای شیک غذا بخورید. گرونترین رستوران امریکا یک رستوران آسیایی تو نیویورک هست که قیمت متوسط غذا برای یک نفر در یک وعده بین ۳۳۵ تا ۵۰۰ دلار هست. این شامل نوشیدنی الکلی یا انعام گارسونها نمیشه.
اما رستورانی که من دیوانه وار میخوام توش غذا بخورم - اصلا هدفم از درس خوندن این هست که پولدار بشم برم اونجا غذا بخورم- این رستوران آسیایی نیست. بلکه این رستوران فرانسوی تو سن فرانسیسکو هست. با کمال میل هرگونه دعوت به این رستوران رو بدون هیچ پیش شرط پذیرا هستم.
تو بیست و پنج رستوران اول دنیا, اگه قرار باشه چند جور غذا سفارش بدید, الکلی هم بخوردید بعلاوه سالاد و دسر و البته انعام - که معولا چیزی بین پانزده تا بیست و پنج درصد قیمت غذا هست- خرج کردن دوهزار دلار برای یک نفر چیز عادی هست. کسی پایه هست؟
اندر حکایت دوست ما و عضو شریف دوست پسرش
راهنمایی بودم که این دایی جان ناپلئون رو عمو علی داد دستم. یه سه شبانه روزی خوندم و خندیدم. بعد مامان خوند و بعد تو خونواده چرخید و کلا یه مدت همه میخندیدن. یادمه پسر عمه محترم شاکی شد که این کتاب رو دادی به خانمم, من دو روزه غذا ندارم. بعد که خودش کتاب رو گرفت یه روز سرکار نرفت.
کتاب تو مدرسه هم دست به دست شد. دخترهای راهنمایی هم آماده سوژه سازی. سوژه ما هم شده بود این " عضو شریف".
یه دوستی داشتم که اسمش بود نورا. این نورای ما یه دوست پسر خیلی ماهی داشت ( الان نورا نمیدونم کجاست اما دوست پسر سابقشون نروژ داره درس میخونه). این آقای دوست پسر اون سالها قلبش یه مشکل کوچیک داشت و فکر کنم به عمل هم کشید. نورا که فکر کنم تنها کسی بود که دایی جان ناپلئون رو نخونده بود فکر میکرد منظور ما از عضو شریف همون قلب هست چون مهمه تو بدن و از این حرفها. یکی هم نبود بگه خوب اون اگه مهمه بهش میگن عضو مهم نمیگن عضو شریف!
این شد که به مدت یک ماه بدون اینکه این دختر بفهمه تمام مدت تو قرارها و پشت تلفن قربون صدقه عضو شریف دوستشون میره و هی میگه الهی من بگردم دور این عضو شریف. خوب میشه. عضه نخور. مامان بزرگ من هم پارسال عضو شریفش رو عمل کرد. الان خوبه. غصه نخور.
دوست پسر محترم که تو باغ بود -اما بسیار نجیب تر از این بود که به روی نورا بیاره -تمام مدت چیزی نگفت و هی تشکر کرد. دیگه بچه های راهنمایی اون دوره و زمونه هم که تریپ عاشقی بودن نه همخوابگی مثل حالا. اصولا اون موقع ها اعمال شریف فحش بود برای عشق.
القصه یه روز وسط صحبتهای به شدت دخترانه, تو مدرسه نورا یه دفعه میفهمه که عضو شریف قلب نیست و یه جای دیگه هست! این بچه تقریبا اون روز غش کرد تو مدرسه از شرم.
فکر کنم مدتها گذشت تا تونست تو چشم این دوست پسر محترم نگاه دوباره بکنه.
پی نوشت: حالا منتظرین من نتیجه گیری بکنم؟ نه خیر. همینطوری امروز این یادم اومد گفتم بنویسم. عادت کردید به نتیجه گیری ها!!!
روزمره
۱. دوی دیروز خیلی خوب بود. بماند که من بیشترش رو تند راه رفتم و ندویدم. نفر اول پنج مایل رو تو هفده دقیقه دوید و من میدونم شما اصلا براتون مهم نیست که زمان من رو بدونید. ولی در هر حال یه دویست نفری بعد از من به خط پایان رسیدن. در وسط شدن لذتی است که در آخر شدن و اول شدن نیست. هی منتظر بودم سایتشون عکسها رو بذاره که هنوز نذاشته. اما قول میدم به محض اینکه عکسی دیدم بذارمش اینجا.
۱-۱ یه خانمی بود که صورت بچه ها رو نقاشی میکرد. من هم رفتم تو صف طولانی اش وایستادم تا با آبی فیروزه ای ( رنگ مورد علاقه ام) یه طرح گل و بوته ای هندی بکشه رو صورتم. خودم هم فکر نمیکردم اینقدر سبب خیر بشه. از اونجایی که تا عصر دیروز همش اینور اون ور بودم -و البته به عمد لباس ورزشی رو از تنم بیرون نیاورده بودم و اون عکس هم نصف صورتم رو گرفته بود- خیلی ها ازم در مورد مسابقه و عکس پرسیدن که بهانه ای شد برای معرفی سازمان و یه سری اطلاعات دادن در مورد کمک به زنهای قربانی خشونت. با توجه به اینکه منطقه زندگی ما خیلی فاصله داره با اونها, فکر کنم ایده خوبی بود و باعث شد چند نفری علاقه مند بشن.
۲-۱ مسابقه تو یه پارکی بود به اسم ویلیام لند که همونطور که از نقشه میتونید ببینید پارک عظیمی هست و جالب اینکه وسط شهره. اما خود پارک به یه طرف, خونه های اشرافی دور و برش به یه طرف. به نظر خودم که انگار اولین بار بود اون امریکایی مسکونی رو که همیشه میخواستم ببینم دیدم. خونه هایی با پنجره های بزرگ بدون پرده رو به زمین گلف و اون پارک بی نهایت زیبا. سبک خونه ها هم خیلی زیبا بود. منطقه خیلی گرونی هم هست که خیلی از سیاستمدارها و گردن کلفت ها با توجه به پایتخت بودن سکرمنتو اونجا زندگی میکنن. کلی کیفور شدم من عاشق خونه دیروز. ( اگه قرار باشه اونجا یه خونه به ما بدن! من افتخار میدم تو سکرمنتو میمونم)
۲. شنبه هام رو دوست دارم.
بدون اینکه هیچ حرفی بزنیم در این مورد, چند ماهی هست به یه توافق نا گفته ای رسیدم در مورد شنبه ها. اون نصف روز رو کلاس داره. و تا بیاد خونه میشه حول و حوش یک بعد از ظهر. من اصلا سعی میکنم نمونم تو خونه. میرم خرید هایی رو که باید انجام میدم. اگه قرار باشه کار داوطلبانه برای جای بکنم وقتش شنبه هاست. میرم ببینم چه کنفرانسهایی هست تو دانشگاه. میرم مرکز شهر تو حراجی ها میچرخم .هر چند ساعت بخوام میتونم برم سالن ورزشم و نگران دیر شدن نباشم. تو خیابونها واسه خودم بچرخم. تو این حراجهایی که مردم تو حیاط یا گاراژ میذارن دنبال گوشواره و النگوی قدیمی میگردم و به شدت با خودمی که تو طول هفته دلم براش تنگ میشه حال میکنم.
اون هم میاد خونه و کاپوت ماشینها رو میزنه بالا و با اونها ور میره. یا به قول خودش همه روز رو موزیک ویدو میبینه. به کسایی که میخواد زنگ میزنه. با برادرم قرار میذاره و میرن تو حراجی ماشینها یا با بابا میشیه تلوزیون ایرانی میبینه و بحث میکنن. ( بقیه اش رو دیگه من خونه نیستم که بدونم چیکارا میکنه).
اما میگم. نا گفته به تفاوقی رسیدم در مورد شنبه ها که بعد از پنج روز وحشتناک کاری و درسی به خودمون برسیم. یک شنبه ها اما از ور دل هم تکون نمیخوریم.
آدم وقتی زندگی شلوغ داره قدر اخر هفته رو میدونه.
شرمنده از این همه نوشتن!
۱. من فردا دارم میرم اینجا بدو ام. منتظر شکستن یه رکورد جهانی باشید. ما از طرف سازمانمون یه تیم دادیم. من قراره سگ دوستم رو هم بدوونم. من تا حالا سگ راه نبردم. خیلی هیجان زده ام! نمیدونم دوربین میشه برد ( یعنی میشه ولی من میتونم اون رو موقع دویدن همراه داشته باشم یا نه) اگه بشه که براتون عکس میذارم.
۲. دوست متاسفانه بسیار عزیزی امروز به بنده ابلاغ فرمودند که هر روز نوشتن و آپدیت کردن خیلی جواده و دیگه مد نیست و مال تازه به وبلاگستان رسیده هاست و بسیار برادرانه! به من تذکر داد که سعی کنم آدم بشم.
بابا جان. کامپیوتر های اونور های اسپید, تنهایی غربت! , چونه پر, زندگی هیجان انگیز, ...اصلا من میخوام بنویسم. به تو چه؟
ولی خدایش سعی باید بکنم یه ذره دست از این ندید بدید بازی بکشم. آدم شو بلوط!
۳. و فصل بارون شروع شد. این یعنی اینکه تا آپریل ما رنگ آفتاب رو نخواهیم دید. مگه دنیا با یه دونه فصل چشه؟ ( تابستون البته) . متنفرم از این پاییز و زمستون آبکی و سرد و بدون برف. کاش میشد خوابید مثل خرسها و بهار بیدار شد.
۴. باورتون میشه امروز جمعه هست؟ من از سه شنبه دارم رسما خودم رو میکشم رو زمین. بزرگترین قشنگی زندگی ام تبدیل شده به خوابیدن تا ساعت هشت صبح تو شنبه و یکشنبه. فکرش رو بکن. تا ساعت هشت میخوابی. اه. مرده شور این کلاس تاریخ هنر جمعه شب رو ببرن.
مقام سرباز
اونجا:
من هشت سالم بود که جنگ تموم شد. خود جنگ رو خیلی یادم نیست. اما یادمه اسم رزمنده و بسیجی برام به معنی روسری درست کردن بود. یعنی رژ لب خوردن. یعنی نخندیدن. یعنی آستین مانتو رو پایین کشیدن. دختر های که پدرهاشون تو جنگ کشته شده بودن , یا جانباز و اسیر بودن معمولا به مدرسه های عادی نمیاومدن. اگه هم بودن چادر شاخصه بارزشون بود. معمولا کسی جز خودشون باهاشون دوست نمیشد. معروف بودن به جاسوس.
پاسدار و رزمنده و بسیجی و جانباز و آزاده و کمیته همه یه معنی داشت. لباس سبز که این اواخر باتوم هم به اون اضافه شده بود. حال هممون بهم میخورد ازشون. کسی - حداقل تو دور و بری های من- روایت فتح نمیدید.
الان که فکر میکنم برام عجیبه که من که تو اون سالها اونقدر تشنه خوندن و دیدن و یادگرفتن بودم , چرا تا هیجده نوزده سالگی نتونستم بر این حس انزجارم غلبه کنم و برم بخونم در موردشون.
حاتمی کیا من رو آشتی داد. آشتی که نه. با بسیجی که نمیشد آشتی کرد. اما باعث شد جور دیگه ای هم نگاه کنم. بعد ها هم همه فیلمهای ملاقلی پور رو دیدم.
جنگ هیچ وقت مقدس نبود. هیچ جنگی. هیچ خونی. اما این اواخر با احترام به آدمهای جنگ نگاه میکردم. نه به اون روسا. به اون کسایی که واقعا جنگیدن. و کسایی که همیشه گم بودن.
الان اون جنگ اینقدر برام مهم هست که موضوع مهمترین تحقیقم - که امیدوارم در ایران انجام بشه- یکی از مسایل جنگ هست. اون آدمها الان برای من مهم ان. اما اونها اینجا مهم شدن. نه تو جایی که جنگیدن. نه تو جایی که کشته شدن. نه تو جایی که اعضای بدنشون قطع شد.
اینجا:
کمتر کسی با جنگ موافقه. اونقدر این سالها امریکا ضربه خورده از این جنگها که حتی اونهایی که بعد از یازده سپتامبر جنگ رو ضروری میدونستن, حالا صداشون در اومده.
سربازی اینجا داوطلبی هست. پول خوبی هم به سربازها میدن. هزینه دانشگاه و خونه و ماشین و خیلی چیزهای دیگه رو هم بهشون میدن. مزیتهای خاصی دارن که هر کسی نمیتونه داشته باشه. فرقی هم نداره که سرباز جنگ دوم بوده باشی یا همین هفته از عراق برگشته باشی. همه هم میدونن که اینها از این مزیتها برخوردارن.
اما تفاوت همینجاست. این احترامی هست که اینها برای سربازهاشون قایلن. همه. حتی کسایی که مخالف جنگ و سیاستهای دولت هستن. اونها دولت رو مسول میدونن نه سرباز رو. سرباز همیشه کسی هست که جونش رو به خاطر وطنش و هموطنانش به خطر می اندازه و این با هیچ پولی قابل پرداخت نیست. اعتراف میکنم که من اینجا یاد گرفتم به سربازهای خودمون هم احترام بذارم.
این هست که وقتی جان کری میاد به طور تلویحی میگه که هرکی درس نخون و تنبل هست میشه سرباز , صدای همه - حتی هوادارانش - در میاد و اون مجبور به عذر خواهی میشه.
چرا فرهنگ جنگ پرور ما تو این همه سال هرچی سعی کرد نه تنها هیچ احترامی برای سربازهامون نیاورد بلکه اینهمه نفرت رو هم کاشت تو دل هم نسلان من؟
وبگردی و ماهیچه و علی جی!
۱. تو وبگردی دیروز, به وبلاگ یکی از آشناهای خانوادگی خیلی دور رسیدم. پدر و مادرها هنوز در تماس هستن و بودن هر دو خانواده در خارج ایران, ارتباط رو از ایران بیشتر کرده. اما بچه ها تقریبا هیچ وقت هیچ رابطه ای باهم نداشته و نداریم. شاید اصلا همدیگه رو نشناسیم.
همیشه فکر میکردم این دختر - که الان تنها تو یکی از شهرهای شمال امریکا زندگی میکنه- دختری هست که خیلی خودش رو میگیره. همیشه فکر میکردم از اونهایی هست که متکی به ثروت پدر, به همه فخر میفروشه و هیچکی رو در حد خودش نمیدونه. شاید اختلاف طبقاتی فاحش ما تو ایران این ذهنیت رو برای من به وجود آورده بود.
دیروز نشستم آرشیو پنج ساله اش رو خوندم. چقدر فرق داشت ذهنیات این آدم , با اون موجودی که من فکر میکردم. دختر ساده و بی و غل و غشی که همه دغدغه های زندگی اش مثل ماست. ضربه خورده ای که دیگه نمیتونه اعتماد کنه. و هنوز اسیر فشاری که تو ایران بهش وارد شده.
لینکش رو یه لحظه اضافه کردم اما بعد دیدم درست نیست. فکر کردم شاید خوش آیندش نباشه. اما این رو میخوام بگم که چقدر وبلاگش کمک کرد که همه اون ذهنیت نادرست من بره. الان کلا آدم دیگه ای شکل میگره تو ذهنم وقتی اسمش جایی آورده میشه.
۲. میدونید این درد کشش ماهیچه چی هست دیگه. از همونهایی که یه لحظه یه ماهیچه ای رو میگره و دردش مرگ آور هست. بعد هم معمولا تا چند لحظه بعد کلا اثری ازش نمیمونه.
کسی میدونه علت این چی هست؟ چه جوری پیدا میشه و چه جوری میشه جلوش رو گرفت یا کاری کرد که کمتر بشه؟
من همیشه این مشکل رو داشتم. اما یکی دوسالی خبری نبود ازش. الان دو هفته ای هست که شروع شده. مخصوصا وقتهایی که میخوام از خواب بلند شم و تو ماهیچه بین زانو و مچ پا.
آقایون , خانمهای دکتر لطفا مددی.
۳. فقط یه لحظه فکر کنید به اثرات اجتماعی یک کار رسانه ای. که چطور میشه برای مردمی که حتی یک بار اسم قزاقستان رو نشنیدن , این کشور رو شناسوند. من هیچ وقت به این برات نخندیدم. همیشه تلخ بود برام.
یه لحظه فکر کنید اگه قرار بود شهر یا کشور شما اینطور معرفی بشه.
اگه گیج شدید که چی میگم این مطلب لگو ماهی رو حتما بخونید.
ریشه های شک
نمیدونم کسی کتاب " لبه تیغ" اثر " سامرست موام" رو خونده یا نه. یا اگه خونده مثل من روش اثر گذاشته یا نه. اگه بگم مسیر زندگی من رو سه چیز عوض کرد, بدون شک این کتاب یکی از اون سه تاست.
-------------------------------
خونواده ما خونواده آزادی بود. هرکی به سبک خودش ایمان داشت. صدای مناجات صبحهای بابام بهترین مسکن تمام دردهام بود ( آخ که دلم صدای گریه بابا رو میخواد موقع دعای سحر خوندنها) . مامان سبک خودش بود. روزه میگرفت و گاهی وقتها که دلش میگرفت مناجات میخوند. معمولا وقتی با ما دعوا میکرد یا با بابا. یادمه شونزده سالم که شد و قرار شد دین انتخاب کنم, وقتی گفتم میخوام برم بودایی بشم مامان چه جنجالی به پا کرد و بابا فقط خندید. عجله که نبود.
ما یه مدت شدیم نماز خون. احتیاج داشتم. تمام دغدغه های دبیرستان بود و اون سالهای لعنتی که هیچکی نبود. فلسفه میخوندم و عرفان. مثلا عاشق شمس بودم. فکر میکردم من هم یه روز به اشراق میرسم. فکر هم کردم رسیدم. یادمه سر یکی از همون ماجراهای دبیرستانی, یه شب اونقدر گریه کردم و نماز خوندم که خوابم برد. فردا صبح تو سر رسیدم نوشتم " از خدا خواستمش و بهم میده" . اما خوب. نداد.
قضیه بده بستون نبود. اما من اونقدر به اشراق خودم مطمئن بودم که همه ایمانم رو سر اون جمله گذاشتم. یادمه سال دوم دبیرستان بود. میشه دقیقا ده سال قبل. نمیگم بچگی بود. اون موقع یادمه اندازه خودم بزرگ بودم. شاید هم بزرگتر. بعد یه مدت فکر کردم من که اینقدر خالص بود ایمانم چرا نداد پس این خدا؟
کتاب خوندنها ادامه داشت. بحثهام با عمو علی ام تو کوه ادامه داشت. دقیقا یادمه یه بار که داشت منو عملا میکشید رو زمین ازش پرسیدم تو به دینت ایمان داری؟ گفت: آره.( الان میدونم دروغ میگفت) گفتم به خدا چی؟ گفت : خدا یعنی این برگ. یعنی این گلی که تو توش گیر کردی. یعنی این کوله تو که اضافه بر کوله خودم رو دوش منه. خدا یعنی تو. یعنی من. خیلی نمیفهمیدم یعنی چی.
بعد زدم تو کار تاریخ عرفان و حلاج. فکر میکردم حرفهایی که عمو زده یعنی حلاج. اما ضربه اساسی رو تو یه کلاس عرفان خوردم. و اون کتاب لبه تیغ.
لبه تیغ داستان یه سری آمریکایی هست بین دو جنگ. عشق و شهوت و عرفان و تجمل و فقر. اینها همش قصه های حاشیه ایش بود. برای من کتاب فقط یه فصل داشت. لاری - سرباز امریکایی جنگ اول که مردن دوستانش رو دیده و حالا میخواد بفهمه زندگی یعنی چی- تو یه فصل کتاب داستان سفرهای خودش تو اروپا, کار تو معدن و بعد هم سفر به هندوستان رو شرح میده برای نویسنده. اون از شک به ایمان رسید , من از ایمان به شک و بعد به بی ایمانی.
دوست ندارم داستان کتاب رو بنویسم. اما جایی هست که لاری از چندتا راهب هندی میپرسه خدا چرا خلق کرده و جواب اونها این هست که خوب چون دلش میخواست تحسین بشه. اون وقت لاری میگه یعنی بتهوون هم سمفونی هاش رو برای این ساخت که بقیه بشنون و ازش تعریف بکنن. موسیقی تو روح بتهوون بود. باید اون رو میریخت بیرون. یا مثلا در مورد زندگی بعد از مرگ و این همه سختی که آدمها تو این دنیا دارن به نظرش همونقدر مسخره هست که کسی به کسی یه پیغامی بده تا به جایی ببره و اون وقت سر راهش کلی تله و تپه و چاله بذاره که نتونه ببره. شاید من با این تعریف غلطم اصلا خراب کنم اصل قضیه رو. برید کتاب رو بخونید.
گفتم که کلاس عرفان میرفتم. بحث خلقت بود. به اون ایه معروف قران جایی اشاره شد که " دوست داشتم شناخته شوم پس خلق کردم.." دقیقش یادم نیست. اما این برای من ضربه بود. این خدایی که میگفتن بی نیازه و خالق و اون همه صفت و تعریف و تمجید, پس اون هم دوست داره. و دوست داشتن بزرگترین احتیاجه. اگه این خدا دوست داره شناخته بشه پس اونهم محتاجه. پس دیگه میاد پایین از اون جلال و جبروتش. عین این حرف رو گفتم به معلم عرفان. سعی کرد بپیچونه که جنس دوست داشتن خدا با ما فرق داره. و ما نباید اون رو با خودمون مقایسه کنیم. اما برای من کافی بود.
بعد ها هم فلسفه و تاریخ اروپا.
این حرفها همه مال قبل بیست سالگیه. الان پنج شش سالی هست که فارغ و بی خیال همه این فکرهام. یه مدت غصه میخوردم به حال بابا که چرا ایمان داره. یا مثلا چرا این ها نمیخوان این دروغ بزرگ رو بفهمن. اما بزرگتر که شدم این رو هم فهمیدم که پرستیدن یه جور نیاز بزرگه برای خیلی ها. نیازی هست که تو وجودشون هست و باید ارضاش کنن. سعی نکردم خدای کسی رو بگیرم ازش. به نظر من خدا یه جور احتیاجه. همین. زندگی بعد از مرگ هم همین. برای کسایی که بهش احتیاج دارن و ایمان, وجود داره. اون ایمان اونهاست که براشون معجزه میکنه و آرامش میاره نه موجودی به اسم خدا. یکی اسمش رو میذاره خدا, یکی میذاره عرفان, یکی میذاره روحانیت و یکی مثل من اسمش رو میذاره ایمان به انسان. ایمان به خودم.
بحث کردن در مورد این چیزها بیفایده هست. اونقدر شخصی هست که اصلا نباید به حریمش داخل شد. من نه دوست دارم کسی از دین و مذهبم سوال کنه - که اگه بکنه میگم بی مذهبم- و نه به خودم اجازه میدم از کسی سوال کنم. مرحله ای بود که برای من طی شد و هر کسی یه دوره ای ذهنش در گیر این میشه. هر کی هم به یه جواب میرسه. جوابها قرار نیست یکی باشن چون ماها یکی نیستیم.
یعنی نمیشه بدون آقا بالاسر آدم بود؟
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category