
«
صفحه اصلی
انتخاب مل گیبسون به عنوان قهرمان این هفته نماز جمعه های ایران »
ساده مثل یک جنازه سوخته
" ميدوني نظرم خيلي در موردت عوض شد.توي اين اوضاع وحشتناك مردم در لبنان تو دلت به اينا خوشه؟؟كاش چند تا موشك ميومد توي اون خراب شدتون تا ميفهميدين سر بقيه مردم دنيا داره چي مياد.شما واسه خودت خوش باش.ناسلامتي بهت ميگن انسان.اشرف مخلوقات."
این متن اول نظر یه بنده خدایی بود برای نوشته قبلی من. خوب ما باید چکار کنیم؟ نه. این سوال جدی من هست؟ چه کاری از دستمون بر میاد؟ بریم استشهادی بشیم؟ بریم لبنان؟ یا اینجا بریم به خودمون بمب ببندیم سازمان ملل رو منفجر کنیم؟ واقعا چکاری از دست ما بر میاد؟ و این قسمت دوم نوشته ایشون:
"كسي بهت نگفت برو استشهادي بشو.گرچه اگه به همين ايران خودمون هم حمله كنن شماها ميشينين ماستتون رو ميخورين.ميتونستي حداقل 1 ذره خبر رساني كني.تا به خانم ها ميگن بالاي چشمتون ابرو داد و فرياد همتون ميره بالا.البته معلومه كه شماها فقط واسه 1 عده دلتون ميسوزه يا شايد هم از اين راه نون ميخورين."
من یه سوال میپرسم تو دنیای واقعی. نه وقتی که صدای وای وطن و چو ایران مباشد تن من مباد ام گوش فلک رو کر میکنه؟ اگه همین الان تو ایران جنگ بشه غیر از چند تا امضا و فوقش تظاهرات و نامه - که میدونیم اینها دوزار هم تو دنیای واقعی سیاستمدارها کاری از پیش نمیبره- چه کاری از دستمون بر میاد؟
اصلا اون وبلاگ نویسی که الان تو ایرانه چکار میتونه بکنه؟ دیگه فوقش تفنگ بگیره و بره بجنگه. اون هم تو یه جنگ نابرابر.
دوست یا دوستان عزیز. چشمتون رو باز کنید. این دنیا واقعی هست. دنیای واقعی کثیفی که من و تو توش نقشی نداریم. هشت تا کشور میشینن و واسه سر نوشت بقیه تصمیم میگیرن. سر هر کی رو هم به یه چیزی گرم میکنن.
تو فکر میکنی این حملات انتحاری و این بمب انداختن از توی خونه ها که فردا طرف بیاد با مدرک نشون بده که شصت نفر آدم عادی رو کشتم چون اونها مرض داشتن که میرن از تو یه محل مسکونی راکت میندازن به جایی میرسه؟ تو فکر نمیکنی فردا یه هیروشیمای دیگه خیلی راحت اتفاق میافته و اگه هم مثل سلاحهای کشتار جمعی عراق گندش در بیاد یه مسول میره هاوایی تو ویلاش و یه عذر خواهی. و کسی چه میتونه بکنه؟
چشمات رو باز کن خواهر یا برادر من. اگه آدمش هستی و میخواهی کاری کنی نشستن و وبلاگ خوندن و نامه امضا کردن راهش نیست. پاشو برو دیگه. یه اسراییلی رو هم کشتن یه مو از تن خرسه لابد. اونها که آدم نیستن که . اونها خوکن. همونطور که لابد الان واسه وبلاگ نویسهای یهود و اسراییلی ما و بچه های لبنان حرومزاده های کثافتی هستیم که با بمب نافمون رو بستن. چشمت رو باز کن عزیز من. دنیا مونیتور کامپیوتر تو نیست. تو هم این جورج بوش مادر فاکر نیستی.
کار من هم خبر نگاری نیست. اگه از اون طرف دعوا میخواهی بشنوی برو اخبار کانال یک رو ببین و کیهان بخون. اگه این وری هم هستی سی ان ان خیلی خوبه. یاهو هم عکساش کیفیت خوبی دارن. جنازه ها و سوخته ها رو خوب نشون میدن. میدونی. این دوربینهای دیجیتالی سونی اونقدر خوبه که بوی گوشت سوخته رو هم میشه از توشون حس کرد. برو اونها رو ببین.
من اهل این حرفها نیستم. دارم تمرین میکنم گه زیادی نخورم وقتی کاری نمیتونم بکنم. بشینم سر جام و دلم رو به کوین کاستنر و سالگرد ازدواج و جا گذاشتن سودا تو فریزر خوش کنم. من همینم. من به اشتباه وارد جرگه وبلاگ نویسان فارسی که یواش یواش دارن دنیا رو تغییر میدن شدم.
بذار راحت بشینیم و به این چند هزار دلاری که هر ماه از اسراییل واسمون میفرستن و بلیطهای مسافرت دور دنیای که خود سرکار خانوم رایس پشتش رو امضا میکنه دلمون خوش باشه. ( راستی یه چیزی اون پولها رو میگیریم که از اسراییلی ها چیزی نگیم و قراردادمون با خانوم رایس در مورد مسایل زنانه که بفرستیمشون هر چند وقت یه بار کتکی بخورن. )
برو عزیزم. من رو اشتباه گرفتی. من انسان ساده ای ام. ساده ساده. مثل یه تیکه از همون جنازه سوخته شده.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
بعضیا واقعا حال آدم رو بهم می زنن
نمی دونم تو این یه گله جا باید جواب چند نفر رو پس بدیم ...
کرم دندون
July 31, 2006 11:16 AM
خودت را ناراحت نکن.. همیشه از این دست آدمها پیدا می شه به جای اینکه اول از خودشون بپرسن خب من چه کار کردم یا چه کار دارم می کنم؟ یقه ی بقیه را می گیرن و با خط کش های خودشون شروع می کنن به اندازه گیری و چیزی فراتر از اون را نمی تونن و یا نمی خوان ببینن!
Lilo
July 31, 2006 11:37 AM
چرا خودت رو ناراحت میکنی؟ بهش بگو برو خودت وبلاگ بزن خبر رسانی کن اگه ناراحتی.
Anar
July 31, 2006 11:54 AM
سلام
تاثیر داشتن یا نداشتن، که دارد خصوصا اگر کسی به لاس زدن با اذهان عمومی علاقه مند باشد، اهمیت چندانی ندارد. مهم این است که آدم به فرموده ی امام راحل از راست قامتان جاودان تاریخ باشد.
از این ها گذشته خانم محترم آیا شما جاگذشتن سودا در فریزر را دست کم گرفته اید؟
qolang
July 31, 2006 12:53 PM
عزیزم سالگرد از دواجت مبارک ! به این جفنگیات هم گوش نکن . برو با همسر جانت کیف کن و تا میتونی از زندگی لذت ببر.
Scarlett
July 31, 2006 12:58 PM
سلام.هیچوقت نفهمیدم کجان.این آدمارو می گم.اینایی که تا یه جنگی می شه وچهار نفر حالا به هر دلیلی کشته می شن رگ انسان دوستی شون باد می کنه.هر روز تو جاده ها کلی زن وبچه می میرن وناقص می شن و یتیم می شن اما صدا از این جماعت انساندوست در نمیاد.نه شمعی روشن می کنن نه آهی می کشن.هیچوقت نفهمیدم تو اینجور مواقع کجان و چرا رگ انساندوستی شون باد نمی کنه.
خونتو کثیف نکن عزیزم اینا همونایی هستن که یه روزگاری به ضیا آتابای وامثالهم زنگ می زدن واز اینکه منترش کنن لذت می بردن به نظرم اصل وبلاگ نویسی همین کاریه که تو می کنی وگرنه با اینهمه وسیله ی خبر رسانی اونی که دلش بخواد بی خبر نمی مونه
آشنا
July 31, 2006 1:16 PM
خودتو ناراحت نكن.. فكر مي كني چرا ما اين هستيم؟ خوب همين فكرا هست ديگه.. آدمهايي كه فقط مي تونن در مورد ديگران نسخه بپيچن.. آخه وقتي همه مدافهان حقوق بشر از بوش گرفته تا پرزيدنت احمدي نژاد كه سنگ خلق الله هم به سينه ميزنه دنبال يه هدف كثيفن ما چه بايد بكنيم؟ اصلا كي ما ها رو به حساب مياره..
negah
July 31, 2006 9:21 PM
لوا جون گوشتو بیار جلو آروم بهت بگم کشتار جمعی نه کشدار. ببخشیدا وسط این حرفهای جدی من به املای تو گیر دادم. یه نموره حساسم. حرص نخور .فردای روز سالگرد عروسی ات رو هم خراب نکن. این پست رو هم خواستی حذف اش کن. قربونت. بای.
مریم
July 31, 2006 10:31 PM
روزگار غريبي است لوا جان
صبا بي قرار
July 31, 2006 10:41 PM
لوا جون اين حرفها از تو بعيد بود.خب اونا هم انسان هستن.تو توي اين وبلاگ اين همه از حقوق زنان دفاع ميكني مگه زنهاي فلسطيني آدم نيستن؟؟حتمن اين پست رو از روي ناراحتي نوشتي.از تو بعيده.
sahar
August 1, 2006 12:20 AM
و 1 چيز ديگخ.من خودم 1 عزيزي رو توي جنگ ايران از دست دادم.لوا جون ديدن گوشت سوخته 1 انسان!!!! اصلن ساده نيست.اگه همچين چيزي رو درك كرده بودي و عزيزي رو از دست داده بودي اينجوري در مورد بدن تكه تكه 1 انسان حرف نميزدي.الهي كه سرت نياد عزيزم.
sahar
August 1, 2006 12:26 AM
لوا جونم خودتو اذيت نكن. اونم تقصيري نداره. تلويزيون داره از صب تا شب ميگرده فجيعترين صحنهها رو پيدا ميكنه و ميده به خورد مردم كه يه وقت ذهن كسي نره طرف گندي كه دارن ميزنن با غنيسازي و كسي فك نكنه به مهلتي كه شوراي امنيت بهشون داده. كاش اون كسي كه اينو برات نوشته ياد ميگرفت به جاي احساساتي شدن و به جاي حرص خوردن از اين كه كاري نميتونه بكنه، تلويزيون رو خاموش كنه.
نون-جيم
August 1, 2006 12:40 AM
درست می گی ...ولی حرفهات بوی ترس میده...کسی نگفته برو استشهادی بشو اما خودت قضاوت کن اگه یه نفر به زور وارد خونت بشه ...بگه بچه ات مال منه ...زندگیت ...خونه ات ...هر چی که داری و نداری باید بدی و خودت هم یا بنده من باش یا می کشمت...چی کار می کنی؟ می گی چشم؟ باشه؟ بفرما...نوش جونت...
امروز کودک همسایه ما داره توی آتیش هوس بزرگترها می سوزه ...فردا نوبت کودک ماست اگه ساکن باشیم
اونهایی هم که می گن این حرفها همش شعاره یه کمی به حافظشون فشار بیارن یادشون میاد که ما ایرانیها 8 سال جلوی زور ایستادیم و کمترین کاری که کردیم این بوده که الان سربازهای امریکایی توی خیابونهای تهران قدم نمی زنند...مثل عراق...مثل افغانستان
کسی مدافع جنگ نیست ولی زندگی به قیمت ذلت ...ارزشی داره؟
مهزاد
August 1, 2006 1:22 AM
سلام دوست عزیز
این پست شما منو یاد این شعر سیدعلی صالحی انداخت:
خیلی خوب است دانستن در همین چند دقیقه دور
که روز نباشد
بود ونبود نباشد
چند و چرای این و
حرف وحدیث آن و
چه می دانم...
اصلا سکوت سادگی سلام!!
پایدار باشید
alma
August 1, 2006 2:43 AM
ولي لوا جون تو بنويس. آره خب هيچ كار خاصي از دست ما بر نمي آد ولي نوشتنش مي تونه يه تاثير كوچيك روي اوني كه اين جا رو مي خونه بذاره. نمي تونه؟
آذر
August 1, 2006 3:05 AM
یکم دیر رسیدم اما اون روزتون مبارک:) این حرفا رو هم ولش!
ولنتاین
August 1, 2006 4:25 AM
كاملا حق با شماست. كشت و كشتار دولتها و اين جنگهاي خونين نبايد باعث جوگيري ما بشه!
اما جالب اينجاست كه در خود بيروت در خرابه ها و خيابانها كنسرت مي ذارن و براي اينكه ثابت كنن زندگي هنوز جريان داره قراره هيچ يك از فستيوال هاي هنري رو كنسل نكنن. به همين راحتي!
از متن زيبايي هم كه نوشتي خيلي خوشم اومد مرسي
SAAM
August 1, 2006 2:45 PM
هم متن قبلی شما ادم را به فکر میبرد وهم جواب وهم جوابیه شما...و عدم تناسب متن با جواب...وجواب با جوابیه...کمی به نظریات دیگران نگاه کن...همین پایین را میگم...چی نتیجه میگیری؟
مانی
September 22, 2006 10:04 AM