
« کودتای بزرگ
صفحه اصلی
کشتن ما با پنبه (۱) »
روزی روزگاری بارسلونا !
همین چند ثانیه پیش یه دوست خیلی قدیمی که اصلا نمیدونم شماره من رو از کجا داره از ایران زنگ زد و گفت که خیلی نمیتونه حرف بزنه فقط زنگ زده تبریک بگه. گفتم باز چی شایعه کردن بین بچه ها؟ حامله ام که نکردن؟
گفت نه. قهرمانی بارسلونا رو میگم. وقتی جیغ کشیدم و گفتم کی؟ انگار آب یخ ریختم روش. گفت تو مطمئنی که لوایی؟
زیاد حرف نزدیم ولی باورش نمیشد که من حتی نمیدونستم که بارسلونا فینالیست بوده یا تاریخ بازی کی هست.
------------------------
اتاق رها روبه روی اتاق ما بود. در اطاق رو که باز میکردین فیگو و رونالدو و بهکام و ۱۱ بازیکن رئال می پریدن تو بغل آدم. از در و دیوار لباسهای رئال بود که آویزوون بود. اطاق من و منا این مدلی نبود. یه عکس محمد رضا فروتن تو پوستر فیلم قرمز پشت در بود. یه عکس تیمی بارسلونا بالای تخت من و یه عکس این آندره شوچنکو بالای سر منا.
بازی این دو تا تیم که میشد برنامه ای بود تو خونه. هر جایی که بودم سعی میکردم واسه شب بازی خودم رو برسونم خونه. از دم در کاغذهای پر کرکری های ما بود که به در و دیوار چسب میخورد. منا طرفدار میلان بود اما موقع بازی های رئال- بارسلون طرفدار بارسلون بود. ما بودیم که رو در اطاق رها کاغذ میچسبوندیم. " دم دروازه میگن عدس پلو, دلبوسکه تیمت رو بردار و برو" " رئال امشب سوراخه. ای رهای بیچاره" اون هم به نوبه خودش واسه ما شعار میفرستاد. چقدر مامان حرص میخورد. ته دلش هم طرفدار رئال بود. هر چی باشه پسر ته تغاری گفتن. نمیشدکه مادر طرفش نباشه. بابا هم که فقط میگفت خداداد عزیزی!
ساعت ۱۱ بود فکر کنم که بازی ها شروع میشد و رها کاملا مسلح با لباس رئال و سر وصورت رنگ کرده یه ور و ما یه طرف دیگه. ما لباس بارسلون هم نداشتیم. معمولا خونه تنها نبودیم. همیشه دوستامون بودن که این جریان خونه ما رو میدونستن و یا خودشون می اومدن یا با تلفن تا ۱ صبح همراهی میکردن. بازی با هر نتیجه ای که تموم میشد تلفنهای تبریک و تسلیت بود که شروع میشد. بابا میگفت نمیشه بهشون بگین فردا زنگ بزنن؟ و ما بهش میگفتیم تا فردا هیچکی یادش نمی مونه. چقدر اون موقع ها دلمون یه تلوزیون ۵۲ اینچ میخواست. فقط تو سایت سامسونگ دیده بودیمش. فکر کنم اون موقع ها چند ملیونی بود. چقدر فکر میکردیم فوتبال با اون تلوزیونها لذت بیشتری داره.
---------------------
حالا تلوزیون ۵۲ اینچ تو حال خونه مامان اینها هست. رهای ۱۷ساله ما تو اتاق خودش کنار دسک تاپ و لب تاب پرینتر و اسکنر و آمپلی فایر و هزارتا چیز سیم دار دیگه که من حتی اسمش رو نمیدونم یه تلوزیون هم داره که از اون تلوزیون حال خونه مون تو ایران خیلی بزرگتره. تو اطاقش کنار پرچم شیر و خورشید رو دیوار, عکس " لیل جان" و " ۵۰ سنت" هست و " لبرون جیمز". عضو تیم فوتبال مدرسه هست. فوتبال نه ساکر!! ساکر بازی دخترا شده.
جام جهانی نزدیکه مگه نه؟ ولی دیگه چه اهمیتی داره که لوییز فیگو رو به روی علی کریمی بازی میکنه. کی میتونه وقت بذاره ساکر نگاه کنه؟ اصلا فوتبال بدون صدای فردوسی پور چه لذتی داره؟
فوتبال به تیم و بازیکن و کشور و تلوزیون نیست که فوتباله. یه چیز دیگه داره. یه چیزی که اینجا گم شده. فوتبال به تلفنهای ساعت ۱ شبه. به مسخره کردن کارشناسهاشه. به فحش دادن بی اراده و سرخ شدن بعدشه. فوتبال هیچ ربطی به یه توپ گرد و ۱۱ تا آدم بیکار که دنبال اون میگردن نداره. فوتبال یه چیز دیگه داره.
بد جوری دلم گرفته.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
حس ات را میفهمم
سرزمین رویایی
May 19, 2006 1:17 AM
به هر حال پیروزی بارسا رو تبریک میگم
mahidoodi
May 19, 2006 4:54 AM