
«
صفحه اصلی
فوق لیسانسهای جغرافی »
و اما این وبلاگ شهر ما (۱)
ذهنم مشغول سوالی هست که می دونم در موردش تا حالا زیاد صحبت شده. این که وبلاگها چه جایگاهی تو زندگی ما دارن ؟ و ما چقدر میتونیم در مورد همه موارد مورد بحث در بقیه وبلاگها نظر بدیم؟
وبلاگستان شهری تعریف شده با خیابانهای متعدد, کوچه ها, درخت ها و البته شهروندان متفاوت. گاهی کسی میاد و خونه نویی میخره, ساکن میشه. همسایه های جدید پیدا میکنه. قهر و آشتی ها و دوستی ها و درگیریهای خودش رو داره. بعضی ها موندگار میشن و بعضی هم زود یا دیر اسباب کشی می کنن و میرن. همه سعی میکنن نسبت به جریانی که برای همسایه ( ها) داره اتفاق می افته صاحب نظر باشن و یا همدردی کنن یا سنگ بندازن. من با این مسئله مشکل دارم.
بعضی ها هم وبلاگ رو دفترچه خاطرات خودشون می دونن و اینترنت رومکانی که آزادانه می تونن جریان ذهنشون رو در اون به حرکت در بیارن. من با این تعریف هم مشکل دارم.
اول اینکه اکثر وبلاگ نویسها, به این نتیجه رسیدن که وبلاگ اونقدری که ساکنانش در گیرش هستند و اون رو مهم میدونن, در جریان زندگی " خارجیها" اثر نداره. این شهر علاوه بر ساکنین پرسه زن خودش که مرتب از این خونه به اون خونه می رن, یه تعداد مشخص "توریست" داره که یک بار یا شاید هم مرتب به دیدن این شهر میان. اگه به آمار "توریست" های مثلا این وبلاگ نوزاد من نگاه کنیم, بیشترین لغتی که باعث جلبشون شده کلمه فخیمه ! " سکس" و بعد از اون هم " جنسی" بوده که البته میتونه جنس شلوار کتان یا جنس زن هم باشه. خوب مسلما این " توریست" تو وبلاگ من نمی تونه تفریحی داشته باشه و به سراغ " سرچ" بعدیش میره. خوب مسلما هایو هوی من در مورد " عدم اجبار به سکس" یا " جنس برتر در جدول مساوی نر نیست" هیچ اثری در این فرد نداره. خواننده ثابت هم اگه داشته باشم معمولا هم عقیده هام هستن که اونها هم احتیاجی به این حرفا شاید نداشته باشن و " آلردی" خودشون این های و هوی ها رو از برن.
اینکه وبلاگ دفترچه خاطراته, هم تعریفی هست که برای من اسمش با تعریفش جور در نمیاد. تا جایی که من یادمه تو دفترچه های خاطرات مسائل شخصی فرد نوشته میشه. من همیشه از اینکه مامانم دفترچه خاطراتم رو ببینه وحشت داشتم. دفترچه ام ته ته کمد هفت قفله ام قائم بود. تو دفترچه خاطرات من همه چی با اسم و رسم نوشته میشه. من نمیتونم این رو وبلاگم داشته باشم. شخص حقیقی که بخشی از روز من مثلا باهاش گدشته ,شاید نخواد اسمش و سرگذشتش در معرض دید قرار بگیره. در ضمن, اینکه من امروز کفش خریدم یا با همکارم حرفم شد, می تونه برای مخاطبین جدی من مهم باشه؟
نمی خوام پست طولانی بنویسم. اما این بحث ادامه داره.
English Weblog
archives
by dateMarch 2011
February 2011
January 2011
December 2010
November 2010
October 2010
September 2010
August 2010
July 2010
June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
by category
Comments
وبلاگ می تونه همه چی باشه می تونه هیچی هم نباشه...
داری یه چیزی رو تست می کنی... می دونم دنبال چی هستی... توی وبلاگ صنم اومدی اون بالایه بالا ولی بازم...
همون طور که می دونی به فضولی علاقه وافری دارم... دقیقاً مثل خودت...
در ضمن شخصیتی که به خودت گرفتی کاملاً تکراریه ... مردم از تکرار خوششون نمی آد...
فمنیست بودن افتخار نیست... همون طور که زن بودن افتخاری نداره... مخصوصاً پریود شدنش...
هر چیز و هر کسی باشیم... فقط خودمون رو می تونیم عوض کنیم... همین...
به 2 دلیل خورشید مطرح شد:
1- زودتر از بقیه شروع کرد.
2- از چیزایی گفت که جدید بودن و تا اون روز تکراری به حساب نمی اومدن... (کون و کپل و ماتحت و سر سینه و ...)... اونم از دهن یک زن در وبلاگ... .
الان هم اگه دقت بکنی از خوانندهاش خیلی کم شده چون مسیرش به سمت تکرار داره می ره ... کسایی هم که نظر می دن دوستان قدیمی و کسایی که یه جورایی.... هستن دارن نظر می دن..
البته اون جونور باهوشه ... می دونه باید چیکار کنه ...
ولی واقعیت چیزه دیگه ایه ...
برنده کسیه که سریعتر از دیگران بفهمه که مسیره دنیا به کدوم سمته...
انتقاد رو دوست دارم ... ولی با دیدی منسجم... برایه همین منسجم انتقاد کردم...
راستی سعی کن بفهمی چرا می نویسی؟؟؟
حمید
April 25, 2006 4:48 AM